از
قتلِ هزارۀ بیگناه
تا
جرحِ افغانِ گناهکار
اشاره و پیشدرآمد:
تعدادی از آگاهان تاریخ معاصر هزاره و از جمله مرحوم عبدالحسین مقصودی در کتاب «هزارهجات سرزمین محرومان» یک واقعۀ مشهور و عجیب را از گذشتههای نزدیک این دیار محرومان به شرح ذیل روایت کردهاند:
در عصر سلطنت ظاهر شاه، در یکی از مناطق هزارهجات، میان افغانهای کوچی و هزارههای بومی درگیری پیش آمد. در آن درگیری و رویارویی، پای شترِ کوچی توسط هزارهها شکست و مرد هزاره توسط افغانهای کوچی به قتل رسید. سپس پای حکومت به ماجرا کشیده شد و فیصلۀ دعوی به قاضی حکومتی واگذار گردید. جناب قاضی چنان حکم داد که هزارهها باید مبلغ هشت هزار افغانی بابت خسارت پای شتر، به افغانهای کوچی بپردازند و در مقابل، کوچیها نیز مبلغی کمتر از چهار هزار افغانی بابت خونبهای مرد مقتول هزاره، به هزارهها پرداخت نمایند. براساس این فیصلۀ عادلانه! بهای یک پای از چهارپای شتر یک افغان، معادل و مساوی بود با حیات و خونبهای دو انسان هزاره. هرگاه در منازعۀ مذکور، هرچهارپای آن شتر زبان بسته آسیب میدید و در مقابل، هشت انسان بیچارۀ هزاره نیز کشته میشدند، براساس منطق سیاسی و مبانی حقوقی قاضی یادشده، حق به حقدار رسیده بود و آب از آب تکان نمیخورد.
مقصود از تکرار و یادآوری ماجرای معروف پای شتر، اشاره به همانندیها و اشتراکاتی است که میان فرجام و نتیجۀ آن ماجرا و دو رویداد جداگانۀ دیگر در ولایت دایکندی وجود دارد. این دو رویداد (قتل یک هزارۀ بیگناه و جرح یک افغان گناهکار) هرچند در فاصلۀ زمانی سی سال از یکدیگر اتفاق افتادهاند؛ اما وقتی نحوۀ برخورد و ماجههی حکومت با آن دو حادثه را مورد دقت و موشکافی قرار میدهیم، چندان بیشباهت به حکم قاضی حکومتی در ماجرای پای شتر نیست.
حادثۀ اول: قتل هزارۀ بیگناه:
در نیمۀ دوم سال 1357 و در عصر حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، حادثهای در مرکز ولسوالی دایکندی (خدیر) اتفاق افتاد که تقریباً سراسر ولسوالی را تکان داد. ماجرا از آنجا شکل گرفت که در زمان مورد اشاره، حاجی یعقوب یکی از متنفذین و متموّلین دایکندی به بهانههای واهی توسط مأموران امنیتی ولسوالی دستگیر و به زندان انداخته شد. دو ماه بعد در حالی که حاجی همچنان در بندیخانه به سر میبرد، حسین علی فرزند جوان حاجی یعقوب، در بازار مرکز ولسوالی و در جوار مرکز حکومتی، شبانه در داخل دکانش به قتل رسید. تنها فردی که شاهد عینی حادثۀ آنشب بوده ( دکاندار همسایۀ حسین علی) چنان شهادت داده بود که آنشب قوماندان امنیه ولسوالی به همراه یک ضابط و یک عسکر به دکان حسین علی آمده و با وی درگیر شدند و سپس او (یعنی شاهد ماجرا) خود را به تعدادی از دکانداران همقریۀ حسین علی رسانده، از آنها استمداد طلبیده است؛ اما آنان با شنیدن نام قوماندان امنیه، از حضور در محل حادثه خودداری کردند. صبح فردا، جسد بیجان فرزند جوان حاجی یعقوب در دکانش یافت شد.
آنگونه که دیگر دکانداران حاضر در بازار خدیر، مشاهده و روایت کردهاند، انگیزۀ اصلی قتل حسین علی حادثۀ دیگری بوده که در آغاز همان شب اتفاق افتاده بود. گویا مردی (بهتر است بگویم نامردی) از اهالی منطقه، در پناه تاریکی شب و از میان بازار خدیر، زنی را برای مأموران حکومتی (احتمالاً قوماندان امنیه و همراهان) میبرده است. حسین علی جوان با مشاهدۀ این صحنه شرم آور، غیرتش به جوش میآید و فحش و دشنام نثار آن مرد و زن میکند. احتمالاً آن فرومایگان، ماجرای پرخاشگویی نامبرده را به قوماندان بازگو میکند.
فردای آنروز، حاجی یعقوب از زندان آزاد میشود؛ اما حکومت و ولسوال بجای دستگیری و مجازات عامل اصلی قتل (قوماندان امنیه ولسوالی از پشتونهای لغمان) بر حاجی فشار وارد میکند که سرور خان (یکی از خوانین معروف منطقه) را بعنوان قاتل فرزند خود معرفی کند. ولسوال پشتون دایکندی بطور آشکار و با تمام توان از قوماندان و ضابط (هردو پشتون) حمایت میکند و اجازۀ طرح دعوا علیه آنها را در ولسوالی نمیدهد و حتی به خانوادۀ مقتول جازۀ خروج از ولسوالی و طرح شکایت در مقامات بالاتر را نمیدهد. آنان ناگزیر شبانه و مخفیانه از ولسوالی خارج و سپس به مرکز ولایت و پایتخت میروند. چهل روز پس از دفن جنازه، هیأت طب عدلی از کابل به دایکندی میآید و با نبش قبر مقتول به کالبد شکافی و معاینۀ جنازه میپردازد. تحت فشار ولسوال و حکومت محلی، هیأت طب عدلی در دایکندی اعلام میکند که دلیل مرگ حسین علی، ریختن زهر در غذایش بوده است (مطابق با ادعای ولسوال و قوماندان که سرور خان وی را مسموم کرده است)؛ اما همان هیأت در کابل به وزارت داخله گزارش میدهد که آثار خفه کردن با پارچه و نیز ضرب و شتم با پنجه بوکس را بر روی جسد مقتول مشاهده کرده است.
به دنبال این گزارش، وزارت داخله نیز همسو با ولسوال دایکندی، قوماندان را از سمتش تبدیل و در کمال سلامت و امنیت، در جای دیگر مقرر میکند. اما ضابط و ولسوال همچنان در وظایف شان باقی میمانند و زحمتها و فریادهای حاجی یعقوب بجایی نمیرسد و هیچکس به جرم قتل حسین علی به پای میز محاکمه کشانده نمیشود.
حادثۀ دوم: ضرب و شتم افغانگناهکار:
درست سی سال پس از ماجرای تلخ قتل فرزند جوان حاجی یعقوب، در زمستان گذشته (1387) رویداد دیگری در دایکندی اتفاق افتاد که عبارت بود از ماجرای ضرب و شتم رئیس محکمه ولایت دایکندی توسط اهالی محل.
با وجود اینکه اکثریت قاطع ساکنان دایکندی هزاره وشیعه اند و طبعاً بسیاری از مسئولین و مأمورین دولتی نیز از همین گروه قومی و مذهبی هستند؛ با اینحال یک فرد پشتون و سنی مذهب بعنوان رئیس محکمۀ این ولایت منصوب شده بود. گزارشها و حکایتهای مکرر و متواتر از رشوتخواریها، خلافکاریها و قضاوتهای ملانصرالدینی نامبرده شنیده میشد. اما در زمستان سال گذشته آنگاه که خبرهایی از فساد اخلاقی و ارتباطات مشکوک وی با برخی از زنان مأمور دولت نیز در افواه شایع شد، کاسۀ صبر مردم محل لبریز گردید و آنان دست به تجمعات و راهپیماییهای مسالمتآمیز علیه رئیس محکمه زدند و خواهان برکناری وی شدند. در یکی از این تجمعات، گروهی از معترضین به مقر ریاست محکمه وارد شده، رئیس محکمه را مورد ضرب و شتم قرار دادند؛ در حالی که هیچگونه مداخله و ممانعتی از سوی ولایت و قوماندانی امنیه که در مجاورت محل حادثه قرار داشت، صورت نگرفت و آنها عملاً تماشاچی ماجرا بودند. نامبرده پس از تداوی در مراکز صحی دایکندی، عازم کابل گردید و فرد دیگری بجای وی بعنوان رئیس محکمه تعیین شد.
اینک معترضین مدعیاند که آنها هیچگاه قصد لت و کوب رئیس محکمه یا دیگر اعمال خلاف قانون را در برنامۀ خود نداشته و تنها هدف شان اعتراضات قانونی و مسالمتآمیز بوده است؛ اما افراد فرصتطلب و ماجراجو (احتمالاً با حمایت و هدایت والی و قوماندان امنیه که هر کدام به دلایل خاص، دل پردردی از رئیس محکمه داشتند) اعتراضات مسالمتآمیز و قانونی آنها را به بیراهه و خشونت کشاندهاند.
در پی حادثۀ مذکور، موج بگیر و ببند مردم عادی و متنفذین منطقه، در مرکز ولایت توسط والی و قوماندان امنیه آغاز گردید. نخست تعدادی از افراد صاحب دعوا که به احکام صادره از سوی رئیس محکمه اعتراض داشتند، دستگیر و روانۀ زندان شدند. سپس گروه دیگری از افراد به اتهام شرکت در لت و کوب رئیس محکمه، راهی بندی خانه گردیدند. کمی بعد دو نفر از کارمندان محکمه به اتهام کوتاهی در حفاظت از جان فرد مضروب، توقیف و زندانی شدند. در مرحلۀ چهارم گروه قابل توجه از متنفذّین و افراد موثر مرکز ولایت به اتهام تحریک و سازماندهی معترضین، دستگیر و به زندان انداخته شدند. و در مرحله پنجم، لیست بزرگی از افراد صاحب رسوخ، علماء و فعالان اجتماعی به عنوان کسانی که در ارتباط با دوسیۀ یادشده باید مورد تعقیب قرار گیرند، بطور رسمی اعلام شده است و ماجرا همچنان ادامه دارد.
پس از رویداد یادشده، والی و قوماندان امنیه که قبلاً با گرگ، مفصلاً دنبه نوش جان کرده بودند، اینبار لبها را از آثار چربی پاک کرده، همراه با چوپان مشغول گریه و مرثیه شدند. آنان از طرفی با تحریک و هدایت عوامل نفوذی خود در میان معترضین و نیز با کوتاهی عامدانه در حفظ امنیت ریاست محکمه، رقیب جدّی خود یعنی رئیس محکمه را از سر راه برداشتند؛ و از طرف دیگر با تبدیل ساختن ماجرای لت و کوب نامبرده به پیراهن عثمان، رقبای محلی و منطقهای خود را تحت عنوان آشوبگران، روانه زندانها ساختند. والی و قوماندان دایکندی در این ماجرا با الگوگیری دقیق از سیاست معاویه و عمرو عاص، با یک تیر دو نشان زدند: نخست خود عثمان (رئیس محکمه) را توسط عمّال خود در درون معترضین، مضروب و مجروح ساخته، از صحنۀ رقابت خارج ساختند؛ و سپس با پرچم ساختن پیراهن خون آلود عثمان، تمام رقبای محلی، حزبی و جناحی خود را به اتهام قتل خلیفۀ مظلوم، راهی زندانها ساختند.
مقایسه و نتیجهگیری:
با مقایسۀ دو رویداد یادشده و دقت در نحوۀ تعامل و مواجههی حکومت محلی پیشین و کنونی با آن دو حادثه، نتایج ذیل را میتوان به دست آورد:
الف) در ماجرای اول، یک جوان بیگناه هزاره توسط مأموران پشتونتبار حکومت در قلب هزارهجات به قتل میرسد؛ ولی مأموران عالیرتبهتر حکومت محلی مانند ولسوال که آنها هم پشتون هستند، هرگز اجازه نمیدهند که یک قاتل و جانی مسلم پشتون به جرم قتل یک هزاره به پای میز محاکمه کشانده شود و در نهایت، خون مقتول هزاره آنچنان آشکارا پایمال میگردد که گویا کدام مگس مزاحم و بیمقدار به قتل رسیده است. اما در حادثۀ دوم، یک مأمور پشتون حکومت توسط مردم خشمگین هزاره صرفاً با سلاح سرد مانند مشت و لگد مورد لت و کوب قرار میگیرد(بدون اینکه پای قتل یا جراحت جدی در میان باشد)؛ ولی اینبار مأموران حکومت محلی (والی و قوماندان امنیۀ هزارهتبار ولایت دایکندی) به دلیل بروز این حادثه، آنچنان فضای رعب و وحشت و بگیر و نمان را در مرکز این ولایت برپا میکنند و دست به آزار و احضار مردم عادی و ملکی هزاره میزنند که گویی کدام پیامبر صاحب شریعت و یا ولی صاحب کرامت خدا، مورد لت و کوب قرار گرفته و یا به مقدسات مسلم، اهانت روا داشته شده است. به نظر شما اگر والی و قوماندان کنونی دایکندی، در زمان ماجرای پای شتر کوچی، در سمتهای فعلی خود بودند، آیا همان حکم قاضی پشتون در مورد پای شتر کوچی و خون بهای انسان مقتول هزاره را تأیید نمیکردند؟
ب) حادثۀ اول این حقیقت تلخ و دردآور را نشان داد که به باور و نظر گروهی از هموطنان ما (که باید آنها را پیروان عبدالرحمان، نادر، هاشم، داود، امین و ملاعمر نامید)، برخی از قومیتهای ساکن وطن ما ذاتاً انسانهای برتر و درجه یک محسوب میشوند و از مادر، بادار، سردار و صاحب حقوق و مزایا زاییده میشوند؛ به آن میزان از تفاوت و امتیاز که یک پای شتر آنان به اندازۀ حیات و زندگی دو انسان دیگر ارزش و منزلت دارد. در مقابل، برخی از اقوام دیگر ذاتاً انسانهای درجه دو محسوب میگردند و از مادر، زیردست، نوکر و فاقد ارزش و حقوق (یا به تعبیر عبدالرحمان خربارکش) به دنیا میآیند. کهتری و حقارت ذاتی آنان تا بدان پایه است که نباید به دلیل قتل این انسانهای درجه دو، انسانهای درجه یک و ذاتاً دارای شرف و کرامت را مورد مؤاخذه و بازخواست قرار داد.
اما حادثۀ دوم، حقیقت تلختر و دردناکتری را به نمایش گذاشت و آن اینکه برخی از افراد و گروههای زبون و ذلیل از میان خود همین انسانهای درجه دو و فاقد حیثیت و حقوق نیز این تلقی و تلقین غلط و ناروا را پذیرفتهاند که خون دیگران، رنگینتر و ارزشمندتر از خون آنان است و لذا باید به خاطر لت و کوب یک فرد از انسانهای درجه یک، دهها فرد از انسانهای درجه دو و بیپناه را بدون دلیل و گواه به زندان انداخت و دمار از روزگارشان کشید.
ج) و سخن آخر: والی و قوماندان امنیۀ دایکندی هر دو از اهالی ولایت ارزگان سابق و از اعضای پیشین حزب دموکراتیک خلق بوده، در زمان حاکمیت و اقتدار حزب یادشده از فعالان حزبی و حکومتی بودهاند و طبعاً ماجرای قتل حسین علی و نحوۀ معامله و برخورد حکومت محلی دایکندی با آن ماجرا را به خوبی به یاد دارند. اینک شایسته است آنان یکبار دیگر حادثۀ یادشده را در ذهن خود مرور کنند و دیگر تبعیضها و ستمهای حکام پیشین در خصوص مردم بیپناه هزاره را به یاد بیاورند و سپس شیوۀ برخورد زورگویانۀ خود با همتباران ستمدیدۀ شان در حادثۀ دوم را با آنها (حاکمان پیشین پشتون) مقایسه کنند و ملاحظه نمایند که آیا تفاوتی میان رفتار و موقف خود و حکّام فاشیستی چون سید عباس لوگری، عبدالقدوس پغمانی، حاکم موی دماغ، حاکم سرخ موی و دهها جانور بدنام دیگر میبینند یا نه؟
راه دشوار و ناهموار هزارهشناسي
(گذري و نظري بر كتاب هزارههاي افغانستان)
پيش درآمد:
كتاب حاضر در اصل رسالهي دكتراي مؤلف در رشتهي مردمشناسي بوده است كه براي دانشگاه معروف آكسفورد (انگلستان) در سال 1991م. به زبان انگليسي تدوين گرديده و گويا عنوان نخست و پيشين آن چنين بوده است:«مطالعاتي در باب تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و سياست هزارههاي افغانستان». (1)
در پشت جلد ترجمهي موجود، متن كوتاهي در توصيف اثر از قول انتشارات كورزون (ناشر متن انگليسي كتاب) درج گرديده كه نشان ميدهد متن انگليسي رساله قبلاً درانگلستان به نشر رسيده است. با اينحال هيچ اشاره و نشانهاي از سوي مؤلف يا مترجم ارائه نگرديده كه آيا آنچه كه فعلاً در كسوت و به صفت كتاب راهي بازار شده، بدون كم و كاست، عين همان رسالهي دانشگاهي است؛ يا اينكه همراه با تغييرات، اصلاحات و كم و زيادكردنها به صورت فعلي درآمده است. همچنين در مورد چاپ و نشر متن انگليسي هيچ توضيحي (مانند تاريخ و محل نشر، ناشر، تيراژ و امثال آن) جز آنچه گفته شد به چشم نميآيد.
نويسنده اين كتاب، متولد سال 1336هـ در كابل و از سادات هزاره است. اندكي تحصيلات حوزوي، پيشينهي فعاليت چشمگير فرهنگي ـ ادبي (همراه با اثري به نام شعر سرخ) و درجهي دكتراي مردمشناسي را در كارنامهي خود دارد. وي در نيمهي دوم دههي پنجاه خورشيدي از فعالان سياسي ـ انقلابي بوده و در يك مجموعهاي روشنفكري و سياسي به نام "كانون مهاجر" فعاليت داشته است و اينك سمت مشاورت وزارت تحصيلات عالي افغانستان را به عهده دارد.
بقیه در سایت آرمان: www.armans.info
هذیانگویی سایت خوابناک!
از جنایتهای افاغنه در ایران تا پررویی رسانههای افغانی!
برخی سیاستها منفعلانه وزارت خارجه در برخورد با همسايگان
و عدم برقراري رابطه ديپلماتيك قدرتمند با آنها، سبب شده تا
كشور ضعيف و تازه به دوران رسيدهاي چون افغانستان نيز به
جوسازي رسانهايعليهايرانرويآورد.
به گزارش خبرنگار «تابناك»، در همين زمينه عليرغم تحمل و
مهماننوازي كه ايرانيها در چند دهه گذشته نسبت به افاغنه
مقيم ايران از خود نشان دادهاند و در مقابل بعضا اعمال بسيار
خبيثانه و مجرمانهاي برخي از اين مهمانان ناخوانده از خود نشان
دادهاند، از چندي پيش به اين سو، چند رسانه نيمه دولتي و
حكومتي افغان اقدام به پخش برنامههايي عليه ايران كرده و در
آن دولت جمهوري اسلامي را به آزار و اذيت افغانه مقيم ايران و
حتي كشتن آنها متهم كرده است.
از جمله اين برنامهها، مصاحبه هايي بود كه در تلويزيون «امروز»
وابسته به نماينده كابل در مجلس افغانستان پخش شده و در آن
دو روزنامهنگار افغان در سخناني بيپايه، مدعي شدند كه
حكومت ايران در تيرماه 87 پنج هزار افغاني را زنده به گور كرده
است! و جزئيات اين ادعا نيز در كتابي نوشته و منتشر ميشود.
بنا بر اين گزارش، جرياني ديگر نيز با وقاحت تمام، تحميل خود به
مردم و جامعه ايران را اقامت تلقي كرده و طي سلسله
برنامههاي بسيار مدعي شدهاند كه در اسلام كسي كه پنج
سال در كشوري اقامت! داشته باشد تابعيت آن كشور را دريافت
ميكند، ولي با گذشت سي سال هنوز ايران به افغانيهاي
مهاجر(مهاجم)تابعيتندادهاست.
اين در حالي است كه به نسبت برخي كشورها مانند پاكستان،
مردم و حكومت ايران برخورد بسيار صميمانه و انسان دوستانهاي
با اين مهمانان ناخوانده داشته و علي رغم مشكلات بسيار آنان
را تحمل كردهاست.
گفتني است، تنها مراجعه ساده و سطحي به صفحه حوادث
روزنامههاي كشور نشان از فجايع اخلاقي و جنايي تأسفباري كه
توسط اين مهمانان ناخوانده بر سر دختران و پسران ايراني آمده
داده و گواه خوبي بر تحمل ستودني جكومت و ملت ايران است.
به گونهاي كه تجاوز به دختر بچهها و پسران خردسال، كشتن
سبعانه صاحبكاران پير و جوان و دزدي و سرقت به يكي از
عاديترين اخبار در زمينه جنايتهايبرخيافاغنهدرايرانتبديل
شدهاست.
از سوي ديگر بلاي خانمانسوز ترياك و مواد مخدر كه بنا بر گزارش
نهادهاي رسمي 75 درصد ترياك جهان در افغانستان توليد
ميشود، يكي از گذرگاههاي اصلي عبور آن مرزهاي مخفي و
صعبالعبور ايران است كه روزانه و ماهانه چندين كشته و زخمي
بر دستان ماموران جان بر كف ايراني ميگذارد.
و نكته جالب اينكه بسياري از مقامات ارشد افغان، خود از دلالان
بزرگ و مطرح مواد مخدر در منطقه هستند و اين روزها عقدههاي
فروخورده از مسائل ديگر را با بهانه قرار دادن افاغنه مقيم ايران
در رسانههاي خود مبدل به آتش كرده و به سمت ايران نشانه
رفتهاند.
ناگفته پيداست كه در حال حاضر از ميان 1200000 هزار افغاني
قانوني مقيم در ايران و 1500000 افغاني غير قانوني مقيم ايران
بسياري نيز بي خطر و حتي از رويه و زندگي خوب و مسلامت
آميزي برخوردار بوده اند اما چنين برخورد ها و هجوم رسانه اي
افغان ها به ايران، موجب آن مي شود تا بر برشمردن لكه هاي
سياه چنين مجاورتي بر ادامه اين قبيل پررويي ها پايان داده
شود.
اين هم آدرس نبشته در سايت خوابناك از برادر بسيجي محسن
رضايي: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=25023
بيگناهي كم گناهي نيست !
صاحب اين قلم - كه از طرفي متصف به صفت آوارگي و بيوطنيست و از جانب ديگر متهم و بلكه مجرم به جرم سنگين افغاني بودن - در دههي هفتاد خورشيدي، در يك تعطيلات تابستاني، هواي كار كردن به سرم زد. عازم پايتخت (تهران) گشتم و در فضاي سبز شهرداري تهران مشغول به كار شدم. سرپرست يا سركارگر ما پيرمردي بود بنام "عرب" كه در تأخير پرداخت حقوق كارگران از اشهر مشاهير شهر به شمار ميآمد. چند باري دستمزدم را مطالبه كردم كه طبق معمول و انتظار، پاسخ منفي بود و موكول به بعد. روزي با عصبانيت به او گفتم: اگر دستمزدم را ندهي از تو شكايت ميكنم. او برگشت و گفت: اگر بار ديگر اين سخن را از تو بشنوم، تو و همۀ همآتاقيهايت را به زندان مياندازم. من گفتم: چطور و به چه جرمي؟ گفت: فردا ميروم به پاسگاه محل شكايت ميكنم كه اين چند نفر افغاني، شب گذشته خانهام را سرقت كردهاند. من در پاسخ گفتم: پاسگاه و دادگاه از تو شاهد و مدرك مطالبه ميكنند و تو براي اثبات دزد بودن ما چه مدركي داري؟ او با ريشخند معناداري پاسخ داد: همين كه به پليس بگويم طرف يا متهم "افغاني" هست، ديگر هيچ شاهد و مدركي لازم نيست!
یک حادثه و دو حاشیه
حادثه: ساعت یک بامداد پنجشنبه 31 مرداد (اسد) سال جاری 1387 بر اثر واژگون
شدن یک دستگاه کامیون حامل 113 افغانی جویای کار که به صورت قاچاقی وارد
ایران میشدند، سی نفر از آنان در دم جان باختند و حدود 80 نفر دیگر که برخی از
آنها جراحات سختی داشتند، به بیمارستان منتقل شدند. یک یا دو نفر نیز بر اثر
شدّت جراحت، در راه جان باختند. محل وقوع حادثه، جادۀ شیرازـ ارسنجان در استان
فارس (جنوب ایران) بوده است. آن 113 نفر توسط قاچاقچیان انسان در داخل یک
کامیون و زیر بارها، جاسازی و به مدت چهار شبانروز از مرز شرقی ایران تا جنوب این
کشور، در راه بودند.
بد نیست شما هم بخوانید!
(1)
پیشگوییهای سردار!
داکتر حسن شرق یکی از معاونان و دستیاران نزدیک سردار داوود در گفتگو با آصف معروف خبرنگار بیبیسی، سه خاطره را از دوران زمامداری سردار مذکور بهگونهای نقل میکند که گویا او هم کودتای ثور و هم نحوه قتل خود و خاندانش را پیشبینی میکرد. این هم تکهی از خاطرات آقای شرق که به خواندنش میارزد:
"از مرحوم داوود من سه نکته را همیشه به یاد دارم: اول این که در زمان ریاست جمهوری او روزی در اجلاس کابینه دکتر نوین، وزیر اطلاعات و فرهنگ از جلسه بیرون رفت و بعد برگشت. رئیس جمهور گفت چه خبر است؟ او گفت در بنگلادیش کودتا شده و کودتاچیان همه اعضای خانواده رئیس جمهور مجیب الرحمن را تیر باران کرده اند.
هر یک از وزرا تبصره ای کردند. مرحوم داوود خان گفت: "مرگ برای یک سیاستمدار همین گونه خوب است. من از خداوند همین را می خواهم که اگر اتفاق می افتد همه خانواده با هم کشته شوند."
"به یاد داریم که در کودتای هفت ثور در همان دفتر، در ارگ، او و اعضای خانواده اش به دست جنایتکاری تیرباران شد."
"دوم زمانی که من برای ماموریت سفارت به جاپان (ژاپن) می رفتم به من گفت: خوب است خودت در خارج باشی. حد اقل از جمع رفقای ما یک تن هم اگر زنده باشد و روزی به مردم افغانستان بگوید که داود آنها را چه قدر دوست داشت کافی است."
"سوم زمانی که در جاپان بودم یک هفته پیش از کودتای هفت ثور به من تلفن کرد و گفت به نظرم تو هم بسیار زود به افغانستان خواهی آمد. یک هفته پس از آن کودتا شد و رژیم خلق مرا به کابل فراخواند."
عنوان مصاحبه: کرباسپوش برهنهپا. مصاحبه کننده: آصف معروف. نقل از: سایت بیبیسی.
(2)
توله های گرگ سرخ
یک همزبان و هممذهب ایرانی در سایت شخصی خود بنام "نژادگان" نوشتۀ مختصری را در معرفی هزارهها به نقل از "آریانا نتورک" نقل کرده است. عنوانی که این فاشیستِ جاهل برای نبشته مذکور انتخاب کرده " تولههای گرگ سرخ" است. وی در مقدمهای که برای متن یادشده نوشته، هزارهها را اینگونه معرفی کرده است:
یکی از قومیت های آریانای خاکستر شده ـ افغانستان ـ هزاره ها هستند. این موجودات پس مانده درنده خویی های چنگیزخان اند و در کنار انیرانیان [ایرانیان] ترک و تازی، ترکشهایی هستند که از ناوک اندازی های گذشته در جای جای پیکر شیر ایران جایگه خوش کرده اند. نوشتار زیر که به صورت خلاصه از تارنمای افغان نت ورک بازگردان شده، اطلاعاتی از این جانوران بدست می دهد.
شگـفـتیهـای سرزمیـن مـن
(1)
زرد رویـانِ صائـب نظـر!
یکی از بدایع و شگفتیهای سرزمین من اینست که سیر حوادث و گردش وقایع آن برای هیچیک از ابناء بشر قابل پیشبینی و ردیابی نیست. و اساساً در ترازوی عقل، حدس و گمان نمیگنجد. هر آنچه را که صاحب بصران و صائب نظران پیشبینی و پیشگویی کنند، درست عکس و متضاد آن اتفاق میافتد و صاحب نظر بیچاره را، رنگ زرد و خجل میسازد.
بــی ادبـی هــای ادبــی
(1)
بهلولِ هزاره سوم !
استاد فرزانه و فرهیخته جناب داکتر سید طیب جواد از روشنفکران صائب نظر و صاحب بصر مقیم بهشت شدّاد (ایالات متحده) در شرح و جرح مبسوط از «جمع پریشان» افغانهای ساکن امریکا و سیاست بافیهای آنان در یک پارتی شبانه، چنین مینویسد: « دریک محفل [ دیگر ] همین مرد دانشمند گفت که اگر فضیلت تمام رهبران افغانستانِ پنچ هزار سال اخیر را در یک پلۀ ترازو بگذارند و فضایل شورای رهبری طالبان را در پلۀ دیگر، پلۀ رهبریت طالبان کرام سنگینتر خواهد بود. بعد نگاهی به من (طیب جواد) کرد که گویا چون دُم ندارم باید سری از روی تأیید تکان دهم. عرض کردم که شما با این سابقه و تجربه یقیناً دروغ نمی گویید و آن پله سنگینتر خواهد بود، اما من مطمئنم ترازو یک خرابی و نقص بزرگ تخنیکی دارد ...» (درّ دری، ش9و10)
بـــی ادبــی هــای ادبــی
(2)
شاعر يک چشم ميهن !
جناب داکتر سید عسکر موسوی محقق و نویسندۀ مقیم لندن، در مصاحبۀ بلند و فاضلانه با جریدۀ بی قواره گلبانگ ـ که آب دادن فیل در قاشق را ماند ـ اندر باب عِده و عُده شاعران و نویسندگانِ مهاجر مقیم ایران چنین اظهار لحیه و نظر نموده اند: «ما وقتی میبینیم که در صد سال اخیر افغانستان یک خلیلی آمده بیرون و ما هم میگوییم که اگر شاعر در افغانستان است، اوست و حتی همسنگش در ایران کمتر دیده میشود، بعد مثلاً میگوییم دیگر که هست؟ میگوییم شهید بلخی است، مثلاً قاری زاده است. در صد سال به زحمت میتوانید به شمار انگشتان دست دوم تان برسید؛ ولی در فاصله کمتر از بیست ...
بــي ادبــي هــاي ادبـــي
(3)
رطب خورده منع رطب چون كند !
نگارندهء اين بي ادبيها كه همواره از نقص ادب و ضعف ويرايش و نگارش در رنج و تعب بوده است، وقتي چشمان كم فروغم به سلسله مقالات اديبانه و فاضلانهاي موسوم به « مطبوعات مهاجر از نظر فن ويرايشي » در هفته نامهء « ميثاق وحدت » منّور گرديد، نزديك بود از فرط خوشحالي كلاهم را بيندازم بالا ! نخست آن پرايشگر جانها را بيپرايه و بياندازه سپاس گفتم كه سرانجام طبيب حاذقي را از ملك « لعل و كرمان » رساند. قبل از ورود به مباحث و مطالب شفا بخش آن نبشته، به مقتضاي طبع بيمار و فضول، اندكي در عنوان آن تأمل كردم. اول از خود پرسيدم: اگر بجاي عنوان يادشده، اينطور مينوشت ...