تبليغاتX
کبوتر خوان
کبوتر خوان
یادداشت ها و گاه نوشت های مسیح ارزگانی
جمعه بیست و دوم خرداد 1388

از

قتلِ هزارۀ بی­گناه

تا

جرحِ افغانِ گناهکار

 

اشاره و پیش­درآمد:

 تعدادی از آگاهان تاریخ معاصر هزاره و از جمله مرحوم عبدالحسین مقصودی در کتاب «هزاره­جات سرزمین محرومان» یک واقعۀ مشهور و عجیب را از گذشته­های نزدیک این دیار محرومان به شرح ذیل روایت کرده­اند:

در عصر سلطنت ظاهر شاه، در یکی از مناطق هزاره­جات، میان افغان­های کوچی و هزاره­های بومی درگیری پیش آمد. در آن درگیری و رویارویی، پای شترِ کوچی توسط هزاره­ها شکست و مرد هزاره توسط افغان­های کوچی به قتل رسید. سپس پای حکومت به ماجرا کشیده شد و فیصلۀ دعوی به قاضی حکومتی واگذار گردید. جناب قاضی چنان حکم داد که هزاره­ها باید مبلغ هشت هزار افغانی بابت خسارت پای شتر، به افغان­های کوچی بپردازند و در مقابل، کوچی­ها نیز مبلغی کمتر از چهار هزار افغانی بابت خون­بهای مرد مقتول هزاره، به هزاره­ها پرداخت نمایند. براساس این فیصلۀ عادلانه! بهای یک پای از چهارپای شتر یک افغان، معادل و مساوی بود با حیات و خون­بهای دو انسان هزاره. هرگاه در منازعۀ مذکور، هرچهارپای آن شتر زبان بسته آسیب می­دید و در مقابل، هشت انسان بیچارۀ هزاره نیز کشته می­شدند، براساس منطق سیاسی و مبانی حقوقی قاضی یادشده، حق به حقدار رسیده بود و آب از آب تکان نمی­خورد.

مقصود از تکرار و یادآوری ماجرای معروف پای شتر، اشاره به همانندی­ها و اشتراکاتی است که میان فرجام و نتیجۀ آن ماجرا و دو رویداد جداگانۀ دیگر در ولایت دایکندی وجود دارد. این دو رویداد (قتل یک هزارۀ بی­گناه و جرح یک افغان گناهکار) هرچند در فاصلۀ زمانی سی سال از یکدیگر اتفاق افتاده­اند؛ اما وقتی نحوۀ برخورد و ماجهه­ی حکومت با آن دو حادثه را مورد دقت و موشکافی قرار می­دهیم، چندان بی­شباهت به حکم قاضی حکومتی در ماجرای پای شتر نیست.

حادثۀ اول: قتل هزارۀ بی­گناه:

در نیمۀ دوم سال 1357 و در عصر حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، حادثه­ای در مرکز ولسوالی دایکندی (خدیر) اتفاق افتاد که تقریباً سراسر ولسوالی را تکان داد. ماجرا از آنجا شکل گرفت که در زمان مورد اشاره، حاجی یعقوب یکی از متنفذین و متموّلین دایکندی به بهانه­های واهی توسط مأموران امنیتی ولسوالی دستگیر و به زندان انداخته شد. دو ماه بعد در حالی که حاجی هم­چنان در بندی­خانه به سر می­برد، حسین علی فرزند جوان حاجی یعقوب، در بازار مرکز ولسوالی و در جوار مرکز حکومتی، شبانه در داخل دکانش به قتل رسید. تنها فردی که شاهد عینی حادثۀ آنشب بوده ( دکاندار همسایۀ حسین علی) چنان شهادت داده بود که آنشب قوماندان امنیه ولسوالی به همراه یک ضابط و یک عسکر به دکان حسین علی آمده و با وی درگیر شدند و سپس او (یعنی شاهد ماجرا) خود را به تعدادی از دکانداران هم­قریۀ حسین علی رسانده، از آنها استمداد طلبیده است؛ اما آنان با شنیدن نام قوماندان امنیه، از حضور در محل حادثه خودداری کردند. صبح فردا، جسد بی­جان فرزند جوان حاجی یعقوب در دکانش یافت شد.

آنگونه که دیگر دکانداران حاضر در بازار خدیر، مشاهده و روایت کرده­اند، انگیزۀ اصلی قتل حسین علی حادثۀ دیگری بوده که در آغاز همان شب اتفاق افتاده بود. گویا مردی (بهتر است بگویم نامردی) از اهالی منطقه، در پناه تاریکی شب و از میان بازار خدیر، زنی را برای مأموران حکومتی (احتمالاً قوماندان امنیه و همراهان) می­برده است. حسین علی جوان با مشاهدۀ این صحنه شرم آور، غیرتش به جوش می­آید و فحش و دشنام نثار آن مرد و زن می­کند. احتمالاً آن فرومایگان، ماجرای پرخاشگویی نامبرده را به قوماندان بازگو می­کند.

فردای آنروز، حاجی یعقوب از زندان آزاد می­شود؛ اما حکومت و ولسوال بجای دستگیری و مجازات عامل اصلی قتل (قوماندان امنیه ولسوالی از پشتون­های لغمان) بر حاجی فشار وارد می­کند که سرور خان (یکی از خوانین معروف منطقه) را بعنوان قاتل فرزند خود معرفی کند. ولسوال پشتون دایکندی بطور آشکار و با تمام توان از قوماندان و ضابط (هردو پشتون) حمایت می­کند و اجازۀ طرح دعوا علیه آنها را در ولسوالی نمی­دهد و حتی به خانوادۀ مقتول جازۀ خروج از ولسوالی و طرح شکایت در مقامات بالاتر را نمی­دهد. آنان ناگزیر شبانه و مخفیانه از ولسوالی خارج و سپس به مرکز ولایت و پایتخت می­روند. چهل روز پس از دفن جنازه، هیأت طب عدلی از کابل به دایکندی می­آید و با نبش قبر مقتول به کالبد شکافی و معاینۀ جنازه می­پردازد. تحت فشار ولسوال و حکومت محلی، هیأت طب عدلی در دایکندی اعلام می­کند که دلیل مرگ حسین علی، ریختن زهر در غذایش بوده است (مطابق با ادعای ولسوال و قوماندان که سرور خان وی را مسموم کرده است)؛ اما همان هیأت در کابل به وزارت داخله گزارش می­دهد که آثار خفه کردن با پارچه و نیز ضرب و شتم با پنجه بوکس را بر روی جسد مقتول مشاهده کرده است.

به دنبال این گزارش، وزارت داخله نیز همسو با ولسوال دایکندی، قوماندان را از سمتش تبدیل و در کمال سلامت و امنیت، در جای دیگر مقرر می­کند. اما ضابط و ولسوال هم­چنان در وظایف شان باقی می­مانند و زحمت­ها و فریادهای حاجی یعقوب بجایی نمی­رسد و هیچکس به جرم قتل حسین علی به پای میز محاکمه کشانده نمی­شود.

حادثۀ دوم: ضرب و شتم افغان­گناهکار:

درست سی سال پس از ماجرای تلخ قتل فرزند جوان حاجی یعقوب، در زمستان گذشته (1387) رویداد دیگری در دایکندی اتفاق افتاد که عبارت بود از ماجرای ضرب و شتم رئیس محکمه ولایت دایکندی توسط اهالی محل.

با وجود اینکه اکثریت قاطع ساکنان دایکندی هزاره وشیعه اند و طبعاً بسیاری از مسئولین و مأمورین دولتی نیز از همین گروه قومی و مذهبی هستند؛ با اینحال یک فرد پشتون و سنی مذهب بعنوان رئیس محکمۀ این ولایت منصوب شده بود. گزارش­ها و حکایت­های مکرر و متواتر از رشوت­خواری­ها، خلاف­کاری­ها و قضاوت­های ملانصرالدینی نامبرده شنیده می­شد. اما در زمستان سال گذشته آنگاه که خبرهایی از فساد اخلاقی و ارتباطات مشکوک وی با برخی از زنان مأمور دولت نیز در افواه شایع شد، کاسۀ صبر مردم محل لبریز گردید و آنان دست به تجمعات و راهپیمایی­های مسالمت­آمیز علیه رئیس محکمه زدند و خواهان برکناری وی شدند. در یکی از این تجمعات، گروهی از معترضین به مقر ریاست محکمه وارد شده، رئیس محکمه را مورد ضرب و شتم قرار دادند؛ در حالی که هیچگونه مداخله و ممانعتی از سوی ولایت و قوماندانی امنیه که در مجاورت محل حادثه قرار داشت، صورت نگرفت و آنها عملاً تماشاچی ماجرا بودند. نامبرده پس از تداوی در مراکز صحی دایکندی، عازم کابل گردید و فرد دیگری بجای وی بعنوان رئیس محکمه تعیین شد.

اینک معترضین مدعی­اند که آنها هیچگاه قصد لت و کوب رئیس محکمه یا دیگر اعمال خلاف قانون را در برنامۀ خود نداشته و تنها هدف شان اعتراضات قانونی و مسالمت­آمیز بوده است؛ اما افراد فرصت­طلب و ماجراجو (احتمالاً با حمایت و هدایت والی و قوماندان امنیه که هر کدام به دلایل خاص، دل پردردی از رئیس محکمه داشتند) اعتراضات مسالمت­آمیز و قانونی آنها را به بیراهه و خشونت کشانده­اند.

در پی حادثۀ مذکور، موج بگیر و ببند مردم عادی و متنفذین منطقه، در مرکز ولایت توسط والی و قوماندان امنیه آغاز گردید. نخست تعدادی از افراد صاحب دعوا که به احکام صادره از سوی رئیس محکمه اعتراض داشتند، دستگیر و روانۀ زندان شدند. سپس گروه دیگری از افراد به اتهام شرکت در لت و کوب رئیس محکمه، راهی بندی خانه گردیدند. کمی بعد دو نفر از کارمندان محکمه به اتهام کوتاهی در حفاظت از جان فرد مضروب، توقیف و زندانی شدند. در مرحلۀ چهارم گروه قابل توجه از متنفذّین و افراد موثر مرکز ولایت به اتهام تحریک و سازماندهی معترضین، دستگیر و به زندان انداخته شدند. و در مرحله پنجم، لیست بزرگی از افراد صاحب رسوخ، علماء و فعالان اجتماعی به عنوان کسانی که در ارتباط با دوسیۀ یادشده باید مورد تعقیب قرار گیرند، بطور رسمی اعلام شده است و ماجرا هم­چنان ادامه دارد.

پس از رویداد یادشده، والی و قوماندان امنیه که قبلاً با گرگ، مفصلاً دنبه نوش جان کرده بودند، اینبار لب­ها را از آثار چربی پاک کرده، همراه با چوپان مشغول گریه و مرثیه شدند. آنان از طرفی با تحریک و هدایت عوامل نفوذی خود در میان معترضین و نیز با کوتاهی عامدانه در حفظ امنیت ریاست محکمه، رقیب جدّی خود یعنی رئیس محکمه را از سر راه برداشتند؛ و از طرف دیگر با تبدیل ساختن ماجرای لت و کوب نامبرده به پیراهن عثمان، رقبای محلی و منطقه­ای خود را تحت عنوان آشوبگران، روانه زندان­ها ساختند. والی و قوماندان دایکندی در این ماجرا با الگوگیری دقیق از سیاست معاویه و عمرو عاص، با یک تیر دو نشان زدند: نخست خود عثمان (رئیس محکمه) را توسط عمّال خود در درون معترضین، مضروب و مجروح ساخته، از صحنۀ رقابت خارج ساختند؛ و سپس با پرچم ساختن پیراهن خون آلود عثمان، تمام رقبای محلی، حزبی و جناحی خود را به اتهام قتل خلیفۀ مظلوم، راهی زندان­ها ساختند.

مقایسه و نتیجه­گیری:

با مقایسۀ دو رویداد یادشده و دقت در نحوۀ تعامل و مواجهه­ی حکومت محلی پیشین و کنونی با آن دو حادثه، نتایج ذیل را می­توان به دست آورد:

الف) در ماجرای اول، یک جوان بیگناه هزاره توسط مأموران پشتون­تبار حکومت در قلب هزاره­جات به قتل می­رسد؛ ولی مأموران عالی­رتبه­تر حکومت محلی مانند ولسوال که آنها هم پشتون هستند، هرگز اجازه نمی­دهند که یک قاتل و جانی مسلم پشتون به جرم قتل یک هزاره به پای میز محاکمه کشانده شود و در نهایت، خون مقتول هزاره آنچنان آشکارا پایمال می­گردد که گویا کدام مگس مزاحم و بی­مقدار به قتل رسیده است. اما در حادثۀ دوم، یک مأمور پشتون حکومت توسط مردم خشمگین هزاره صرفاً با سلاح سرد مانند مشت و لگد مورد لت و کوب قرار می­گیرد(بدون اینکه پای قتل یا جراحت جدی در میان باشد)؛ ولی اینبار مأموران حکومت محلی (والی و قوماندان امنیۀ هزاره­تبار ولایت دایکندی) به دلیل بروز این حادثه، آنچنان فضای رعب و وحشت و بگیر و نمان را در مرکز این ولایت برپا می­کنند و دست به آزار و احضار مردم عادی و ملکی هزاره می­زنند که گویی کدام پیامبر صاحب شریعت و یا ولی صاحب کرامت خدا، مورد لت و کوب قرار گرفته و یا به مقدسات مسلم، اهانت روا داشته شده است. به نظر شما اگر والی و قوماندان کنونی دایکندی، در زمان ماجرای پای شتر کوچی، در سمت­های فعلی خود بودند، آیا همان حکم قاضی پشتون در مورد پای شتر کوچی و خون بهای انسان مقتول هزاره را تأیید نمی­کردند؟

ب) حادثۀ اول این حقیقت تلخ و دردآور را نشان داد که به باور و نظر گروهی از هموطنان ما (که باید آنها را پیروان عبدالرحمان، نادر، هاشم، داود، امین و ملاعمر نامید)، برخی از قومیت­های ساکن وطن ما ذاتاً انسان­های برتر و درجه یک محسوب می­شوند و از مادر، بادار، سردار و صاحب حقوق و مزایا زاییده می­شوند؛ به آن میزان از تفاوت و امتیاز که یک پای شتر آنان به اندازۀ حیات و زندگی دو انسان دیگر ارزش و منزلت دارد. در مقابل، برخی از اقوام دیگر ذاتاً انسان­های درجه دو محسوب می­گردند و از مادر، زیردست، نوکر و فاقد ارزش و حقوق (یا به تعبیر عبدالرحمان خربارکش) به دنیا می­آیند. کهتری و حقارت ذاتی آنان تا بدان پایه است که نباید به دلیل قتل این انسان­های درجه دو، انسان­های درجه یک و ذاتاً دارای شرف و کرامت را مورد مؤاخذه و بازخواست قرار داد.

اما حادثۀ دوم، حقیقت تلخ­تر و دردناک­تری را به نمایش گذاشت و آن اینکه برخی از افراد و گروه­های زبون و ذلیل از میان خود همین انسان­های درجه دو و فاقد حیثیت و حقوق نیز این تلقی و تلقین غلط و ناروا را پذیرفته­اند که خون دیگران،  رنگین­تر و ارزشمندتر از خون آنان است و لذا باید به خاطر لت و کوب یک فرد از انسان­های درجه یک، ده­ها فرد از انسان­های درجه دو و بی­پناه را بدون دلیل و گواه به زندان انداخت و دمار از روزگارشان کشید.

ج) و سخن آخر: والی و قوماندان امنیۀ دایکندی هر دو از اهالی ولایت ارزگان سابق و از اعضای پیشین حزب دموکراتیک خلق بوده، در زمان حاکمیت و اقتدار حزب یادشده از فعالان حزبی و حکومتی بوده­اند و طبعاً ماجرای قتل حسین علی و نحوۀ معامله و برخورد حکومت محلی دایکندی با آن ماجرا را به خوبی به یاد دارند. اینک شایسته است آنان یکبار دیگر حادثۀ یادشده را در ذهن خود مرور کنند و دیگر تبعیض­ها و ستم­های حکام پیشین در خصوص مردم بی­پناه هزاره را به یاد بیاورند و سپس شیوۀ برخورد زورگویانۀ خود با هم­تباران ستمدیدۀ شان در حادثۀ دوم را با آنها (حاکمان پیشین پشتون) مقایسه کنند و ملاحظه نمایند که آیا تفاوتی میان رفتار و موقف خود و حکّام فاشیستی چون سید عباس لوگری، عبدالقدوس پغمانی، حاکم موی دماغ، حاکم سرخ موی و ده­ها جانور بدنام دیگر می­بینند یا نه؟

+ نوشته شده در 14:9 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه یکم بهمن 1387



 

راه دشوار و ناهموار هزاره­شناسي

 

(گذري و نظري بر كتاب هزاره­هاي افغانستان)

 پيش درآمد:

كتاب حاضر در اصل رساله­ي دكتراي مؤلف در رشته­ي مردم­شناسي بوده است كه براي دانشگاه معروف آكسفورد (انگلستان) در سال 1991م. به زبان انگليسي تدوين گرديده و گويا عنوان نخست و پيشين آن چنين بوده است:«مطالعاتي در باب تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و سياست هزاره­هاي افغانستان». (1)

در پشت جلد ترجمه­ي موجود، متن كوتاهي در توصيف اثر از قول انتشارات كورزون (ناشر متن انگليسي كتاب) درج گرديده كه نشان مي­دهد متن انگليسي رساله قبلاً درانگلستان به نشر رسيده است. با اين­حال هيچ اشاره و نشانه­اي از سوي مؤلف يا مترجم ارائه نگرديده كه آيا آنچه كه فعلاً در كسوت و به صفت كتاب راهي بازار شده، بدون كم و كاست، عين همان رساله­ي دانشگاهي است؛ يا اينكه همراه با تغييرات، اصلاحات و كم و زيادكردن­ها به صورت فعلي درآمده است. هم­چنين در مورد چاپ و نشر متن انگليسي هيچ توضيحي (مانند تاريخ و محل نشر، ناشر، تيراژ و امثال آن) جز آنچه گفته شد به چشم نمي­آيد.

نويسنده اين كتاب، متولد سال 1336هـ در كابل و از سادات هزاره است. اندكي تحصيلات حوزوي، پيشينه­ي فعاليت چشمگير فرهنگي ـ ادبي (همراه با اثري به نام شعر سرخ) و درجه­ي دكتراي مردم­شناسي را در كارنامه­ي خود دارد. وي در نيمه­ي دوم دهه­ي پنجاه خورشيدي از فعالان سياسي ـ انقلابي بوده و در يك مجموعه­اي روشنفكري و سياسي به نام "كانون مهاجر" فعاليت داشته است و اينك سمت مشاورت وزارت تحصيلات عالي افغانستان را به عهده دارد.

 

 

 

 

بقیه در سایت آرمان: www.armans.info

+ نوشته شده در 22:40 توسط مسیح ارزگانی.
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

                           

هذیان­گویی سایت خوابناک!

 

 

 

از جنایت­های افاغنه در ایران تا پررویی رسانه­های افغانی!

 

 

برخی سیاست­ها منفعلانه وزارت خارجه در برخورد با همسايگان

و عدم برقراري رابطه ديپلماتيك قدرتمند با آنها، سبب شده تا

كشور ضعيف و تازه به دوران رسيده‌اي چون افغانستان نيز به

جوسازي رسانه‌اي­عليه­ايران­روي­آورد.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در همين زمينه علي‌رغم تحمل و

مهمان‌نوازي كه ايراني‌ها در چند دهه گذشته نسبت به افاغنه

مقيم ايران از خود نشان داده‌اند و در مقابل بعضا اعمال بسيار

خبيثانه و مجرمانه‌اي برخي از اين مهمانان ناخوانده از خود نشان

داده‌اند، از چندي پيش به اين سو، چند رسانه نيمه دولتي و

حكومتي افغان اقدام به پخش برنامه‌هايي عليه ايران كرده و در

آن دولت جمهوري اسلامي را به آزار و اذيت افغانه مقيم ايران و

حتي كشتن آنها متهم كرده است.

از جمله اين برنامه‌ها، مصاحبه هايي بود كه در تلويزيون «امروز»

وابسته به نماينده كابل در مجلس افغانستان پخش شده و در آن

دو روزنامه‌نگار افغان در سخناني بي‌پايه، مدعي شدند كه

حكومت ايران در تيرماه 87 پنج هزار افغاني را زنده به گور كرده

است! و جزئيات اين ادعا نيز در كتابي نوشته و منتشر مي‌شود.

بنا بر اين گزارش، جرياني ديگر نيز با وقاحت تمام، تحميل خود به

مردم و جامعه ايران را اقامت تلقي كرده و طي سلسله

برنامه‌هاي بسيار مدعي شده‌اند كه در اسلام كسي كه پنج

سال در كشوري اقامت! داشته باشد تابعيت آن كشور را دريافت

مي‌كند، ولي با گذشت سي سال هنوز ايران به افغاني‌هاي­

مهاجر(مهاجم)تابعيت­نداده­است.

اين در حالي است كه به نسبت برخي كشورها مانند پاكستان،

مردم و حكومت ايران برخورد بسيار صميمانه و انسان دوستانه‌اي

با اين مهمانان ناخوانده داشته و علي رغم مشكلات بسيار آنان

را تحمل كرده­است.

گفتني است، تنها مراجعه ساده و سطحي به صفحه حوادث

روزنامه‌هاي كشور نشان از فجايع اخلاقي و جنايي تأسفباري كه

توسط اين مهمانان ناخوانده بر سر دختران و پسران ايراني آمده

داده و گواه خوبي بر تحمل ستودني جكومت و ملت ايران است.

به گونه‌اي كه تجاوز به دختر بچه‌ها و پسران خردسال، كشتن

سبعانه صاحبكاران پير و جوان و دزدي و سرقت به يكي از

عادي‌ترين اخبار در زمينه جنايت‌هاي­برخي­افاغنه­در­ايران­تبديل­

شده­است.

از سوي ديگر بلاي خانمانسوز ترياك و مواد مخدر كه بنا بر گزارش

نهادهاي رسمي 75 درصد ترياك جهان در افغانستان توليد

مي‌شود، يكي از گذرگاه‌هاي اصلي عبور آن مرزهاي مخفي و

صعب‌العبور ايران است كه روزانه و ماهانه چندين كشته و زخمي

بر دستان ماموران جان بر كف ايراني مي‌گذارد.

و نكته جالب اينكه بسياري از مقامات ارشد افغان، خود از دلالان

بزرگ و مطرح مواد مخدر در منطقه هستند و اين روزها عقده‌هاي

فروخورده از مسائل ديگر را با بهانه قرار دادن افاغنه مقيم ايران

در رسانه‌هاي خود مبدل به آتش كرده و به سمت ايران نشانه

رفته‌اند.

 

ناگفته پيداست كه در حال حاضر از ميان 1200000 هزار افغاني

قانوني مقيم در ايران و 1500000 افغاني غير قانوني مقيم ايران

بسياري نيز بي خطر و حتي از رويه و زندگي خوب و مسلامت

آميزي برخوردار بوده اند اما چنين برخورد ها و هجوم رسانه اي

افغان ها به ايران، موجب آن مي شود تا بر برشمردن لكه هاي

سياه چنين مجاورتي بر ادامه اين قبيل پررويي ها پايان داده

شود.

 

 

 

اين هم آدرس نبشته در سايت خوابناك از برادر بسيجي محسن

 

رضايي: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=25023

 

+ نوشته شده در 0:33 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه پنجم آبان 1387

                            

                         

بي­گناهي كم گناهي نيست !

 

صاحب اين قلم - كه از طرفي متصف به صفت آوارگي و بي­وطنيست و از جانب ديگر متهم و بلكه مجرم به جرم سنگين افغاني بودن - در دهه­ي هفتاد خورشيدي، در يك تعطيلات تابستاني، هواي كار كردن به سرم زد. عازم پايتخت (تهران) گشتم و در فضاي سبز شهرداري تهران مشغول به كار شدم. سرپرست يا سركارگر ما پيرمردي بود بنام "عرب" كه در تأخير پرداخت حقوق كارگران از اشهر مشاهير شهر به شمار مي­آمد. چند باري دستمزدم را مطالبه كردم كه طبق معمول و انتظار، پاسخ منفي بود و موكول به بعد. روزي با عصبانيت به او گفتم: اگر دستمزدم را ندهي از تو شكايت مي­كنم. او برگشت و گفت: اگر بار ديگر اين سخن را از تو بشنوم، تو و همۀ هم­آتاقي­هايت را به زندان مي­اندازم. من گفتم: چطور و به چه جرمي؟ گفت: فردا مي­روم به پاسگاه محل شكايت مي­كنم كه اين چند نفر افغاني، شب گذشته خانه­ام را سرقت كرده­اند. من در پاسخ گفتم: پاسگاه و دادگاه از تو شاهد و مدرك مطالبه مي­كنند و تو براي اثبات دزد بودن ما چه مدركي داري؟ او با ريشخند معناداري پاسخ داد: همين كه به پليس بگويم طرف يا متهم "افغاني" هست، ديگر هيچ شاهد و مدركي لازم نيست!

+ نوشته شده در 23:10 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
 

                                               یک حادثه و دو حاشیه

 

حادثه: ساعت یک بامداد پنجشنبه 31 مرداد (اسد) سال جاری 1387 بر اثر واژگون

شدن یک دستگاه کامیون حامل 113 افغانی جویای کار که به صورت قاچاقی وارد

ایران می­شدند، سی نفر از آنان در دم جان باختند و حدود 80 نفر دیگر که برخی از

آنها جراحات سختی داشتند، به بیمارستان منتقل شدند. یک یا دو نفر نیز بر اثر

شدّت جراحت، در راه جان باختند. محل وقوع حادثه، جادۀ شیرازـ ارسنجان در استان

فارس (جنوب ایران) بوده است. آن 113 نفر توسط قاچاقچیان انسان در داخل یک

کامیون و زیر بارها، جاسازی و به مدت چهار شبانروز از مرز شرقی ایران تا جنوب این

کشور، در راه بودند.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:13 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

بد نیست شما هم بخوانید!

 

(1)

پیشگویی­های سردار!

 

داکتر حسن شرق یکی از معاونان و دستیاران نزدیک سردار داوود در گفتگو با آصف معروف خبرنگار بی­بی­سی، سه خاطره را از دوران زمامداری سردار مذکور به­گونه­ای نقل می­کند که گویا او هم کودتای ثور و هم نحوه قتل خود و خاندانش را پیش­بینی می­کرد. این هم تکه­ی از خاطرات آقای شرق که به خواندنش می­ارزد:

 

 "از مرحوم داوود من سه نکته را همیشه به یاد دارم: اول این که در زمان ریاست جمهوری او روزی در اجلاس کابینه دکتر نوین، وزیر اطلاعات و فرهنگ از جلسه بیرون رفت و بعد برگشت. رئیس جمهور گفت چه خبر است؟ او گفت در بنگلادیش کودتا شده و کودتاچیان همه اعضای خانواده رئیس جمهور مجیب الرحمن را تیر باران کرده اند.

هر یک از وزرا تبصره ای کردند. مرحوم داوود خان گفت: "مرگ برای یک سیاستمدار همین گونه خوب است. من از خداوند همین را می خواهم که اگر اتفاق می افتد همه خانواده با هم کشته شوند."

"به یاد داریم که در کودتای هفت ثور در همان دفتر، در ارگ، او و اعضای خانواده اش به دست جنایتکاری تیرباران شد."

"دوم زمانی که من برای ماموریت سفارت به جاپان (ژاپن) می رفتم به من گفت: خوب است خودت در خارج باشی. حد اقل از جمع رفقای ما یک تن هم اگر زنده باشد و روزی به مردم افغانستان بگوید که داود آنها را چه قدر دوست داشت کافی است."

"سوم زمانی که در جاپان بودم یک هفته پیش از کودتای هفت ثور به من تلفن کرد و گفت به نظرم تو هم بسیار زود به افغانستان خواهی آمد. یک هفته پس از آن کودتا شد و رژیم خلق مرا به کابل فراخواند."

عنوان مصاحبه: کرباس­پوش برهنه­پا. مصاحبه کننده: آصف معروف. نقل از: سایت بی­بی­سی.

 

(2)

 

توله های گرگ سرخ

 

 

یک همزبان و هم­مذهب ایرانی در سایت شخصی خود بنام "نژادگان" نوشتۀ مختصری را در معرفی هزاره­ها به نقل از "آریانا نت­ورک" نقل کرده است. عنوانی که این فاشیستِ جاهل برای نبشته مذکور انتخاب کرده " توله­های گرگ سرخ" است. وی در مقدمه­ای که برای متن یادشده نوشته، هزاره­ها را اینگونه معرفی کرده است:

 

یکی از قومیت های آریانای خاکستر شده ـ افغانستان ـ هزاره ها هستند. این موجودات پس مانده درنده خویی های چنگیزخان اند و در کنار انیرانیان [ایرانیان] ترک و تازی، ترکشهایی هستند که از ناوک اندازی های گذشته در جای جای پیکر شیر ایران جایگه خوش کرده اند. نوشتار زیر که به صورت خلاصه از تارنمای افغان نت ورک بازگردان شده، اطلاعاتی  از این جانوران بدست می دهد.

 

+ نوشته شده در 0:0 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه سوم تیر 1387

شگـفـتی­هـای سرزمیـن مـن

(1)

زرد رویـانِ صائـب نظـر!

 

یکی از بدایع و شگفتی­های سرزمین من اینست که سیر حوادث و گردش وقایع آن برای هیچ­یک از ابناء بشر قابل پیش­بینی و ردیابی نیست. و اساساً در ترازوی عقل، حدس و گمان نمی­گنجد. هر آنچه را که صاحب بصران و صائب نظران پیش­بینی و پیشگویی کنند، درست عکس و متضاد آن اتفاق می­افتد و صاحب نظر بیچاره را، رنگ زرد و خجل می­سازد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 19:28 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386

بــی ادبـی­ هــای ادبــی

(1)

 بهلولِ هزاره سوم !

استاد فرزانه و فرهیخته جناب داکتر سید طیب جواد از روشنفکران صائب نظر و صاحب بصر مقیم بهشت شدّاد (ایالات متحده) در شرح و جرح مبسوط از «جمع پریشان» افغان­های ساکن امریکا و سیاست بافی­های آنان در یک پارتی شبانه، چنین می­نویسد: « دریک محفل [ دیگر ] همین مرد دانشمند گفت که اگر فضیلت تمام رهبران افغانستانِ پنچ هزار سال اخیر را در یک پلۀ ترازو بگذارند و فضایل شورای رهبری طالبان را در پلۀ دیگر، پلۀ رهبریت طالبان کرام سنگین­تر خواهد بود. بعد نگاهی به من (طیب جواد) کرد که گویا چون دُم ندارم باید سری از روی تأیید تکان دهم. عرض کردم که شما با این سابقه و تجربه یقیناً دروغ نمی گویید و آن پله سنگین­تر خواهد بود، اما من مطمئنم ترازو یک خرابی و نقص بزرگ تخنیکی دارد ...» (درّ دری، ش9و10)


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:5 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه ششم اسفند 1386

بـــی ادبــی هــای ادبــی

(2)

شاعر يک چشم ميهن !

جناب داکتر سید عسکر موسوی محقق و نویسندۀ مقیم لندن، در مصاحبۀ بلند و فاضلانه با جریدۀ بی قواره گلبانگ ـ که آب دادن فیل در قاشق را ماند ـ اندر باب عِده و عُده شاعران و نویسندگانِ مهاجر مقیم ایران چنین اظهار لحیه و نظر نموده اند: «ما وقتی می­بینیم که در صد سال اخیر افغانستان یک خلیلی آمده بیرون و ما هم می­گوییم که اگر شاعر در افغانستان است، اوست و حتی همسنگش در ایران کمتر دیده می­شود، بعد مثلاً می­گوییم دیگر که هست؟ می­گوییم شهید بلخی است، مثلاً قاری زاده است. در صد سال به زحمت می­توانید به شمار انگشتان دست دوم تان برسید؛ ولی در فاصله کمتر از بیست ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:57 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه ششم اسفند 1386

بــي ادبــي هــاي ادبـــي

(3)

رطب خورده منع رطب چون كند !

نگارندهء اين بي ادبي­ها كه همواره از نقص ادب و ضعف ويرايش و نگارش در رنج و تعب بوده است، وقتي چشمان كم فروغم به سلسله مقالات اديبانه و فاضلانه­اي موسوم به « مطبوعات مهاجر از نظر فن ويرايشي » در هفته نامهء « ميثاق وحدت » منّور گرديد، نزديك بود از فرط خوشحالي كلاهم را بيندازم بالا ! نخست آن پرايشگر جان­ها را بي­پرايه و بي­اندازه سپاس گفتم كه سرانجام طبيب حاذقي را از ملك « لعل و كرمان » رساند. قبل از ورود به مباحث و مطالب شفا بخش آن نبشته، به مقتضاي طبع بيمار و فضول، اندكي در عنوان آن تأمل كردم. اول از خود پرسيدم: اگر بجاي عنوان يادشده، اينطور مي­نوشت ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:53 توسط مسیح ارزگانی.