تبليغاتX
کبوتر خوان
کبوتر خوان
یادداشت ها و گاه نوشت های مسیح ارزگانی
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

 

از «کبوترخوان» به «آفتابستان» بیایید

 

 www.sookoot.net

 

خوش آمدید!

 

 

+ نوشته شده در 18:43 توسط مسیح ارزگانی.
جمعه بیست و دوم خرداد 1388

از

قتلِ هزارۀ بی­گناه

تا

جرحِ افغانِ گناهکار

 

اشاره و پیش­درآمد:

 تعدادی از آگاهان تاریخ معاصر هزاره و از جمله مرحوم عبدالحسین مقصودی در کتاب «هزاره­جات سرزمین محرومان» یک واقعۀ مشهور و عجیب را از گذشته­های نزدیک این دیار محرومان به شرح ذیل روایت کرده­اند:

+ نوشته شده در 14:9 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه یکم بهمن 1387



 

راه دشوار و ناهموار هزاره­شناسي

 

(گذري و نظري بر كتاب هزاره­هاي افغانستان)

 پيش درآمد:

كتاب حاضر در اصل رساله­ي دكتراي مؤلف در رشته­ي مردم­شناسي بوده است كه براي دانشگاه معروف آكسفورد (انگلستان) در سال 1991م. به زبان انگليسي تدوين گرديده و گويا عنوان نخست و پيشين آن چنين بوده است:«مطالعاتي در باب تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و سياست هزاره­هاي افغانستان». (1)

در پشت جلد ترجمه­ي موجود، متن كوتاهي در توصيف اثر از قول انتشارات كورزون (ناشر متن انگليسي كتاب) درج گرديده كه نشان مي­دهد متن انگليسي رساله قبلاً درانگلستان به نشر رسيده است. با اين­حال هيچ اشاره و نشانه­اي از سوي مؤلف يا مترجم ارائه نگرديده كه آيا آنچه كه فعلاً در كسوت و به صفت كتاب راهي بازار شده، بدون كم و كاست، عين همان رساله­ي دانشگاهي است؛ يا اينكه همراه با تغييرات، اصلاحات و كم و زيادكردن­ها به صورت فعلي درآمده است. هم­چنين در مورد چاپ و نشر متن انگليسي هيچ توضيحي (مانند تاريخ و محل نشر، ناشر، تيراژ و امثال آن) جز آنچه گفته شد به چشم نمي­آيد.

نويسنده اين كتاب، متولد سال 1336هـ در كابل و از سادات هزاره است. اندكي تحصيلات حوزوي، پيشينه­ي فعاليت چشمگير فرهنگي ـ ادبي (همراه با اثري به نام شعر سرخ) و درجه­ي دكتراي مردم­شناسي را در كارنامه­ي خود دارد. وي در نيمه­ي دوم دهه­ي پنجاه خورشيدي از فعالان سياسي ـ انقلابي بوده و در يك مجموعه­اي روشنفكري و سياسي به نام "كانون مهاجر" فعاليت داشته است و اينك سمت مشاورت وزارت تحصيلات عالي افغانستان را به عهده دارد.

 

 

 

 

بقیه در سایت آرمان: www.armans.info

+ نوشته شده در 22:40 توسط مسیح ارزگانی.
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

                           

هذیان­گویی سایت خوابناک!

 

 

 

از جنایت­های افاغنه در ایران تا پررویی رسانه­های افغانی!

 

 

برخی سیاست­ها منفعلانه وزارت خارجه در برخورد با همسايگان

و عدم برقراري رابطه ديپلماتيك قدرتمند با آنها، سبب شده تا

كشور ضعيف و تازه به دوران رسيده‌اي چون افغانستان نيز به

جوسازي رسانه‌اي­عليه­ايران­روي­آورد.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در همين زمينه علي‌رغم تحمل و

مهمان‌نوازي كه ايراني‌ها در چند دهه گذشته نسبت به افاغنه

مقيم ايران از خود نشان داده‌اند و در مقابل بعضا اعمال بسيار

خبيثانه و مجرمانه‌اي برخي از اين مهمانان ناخوانده از خود نشان

داده‌اند، از چندي پيش به اين سو، چند رسانه نيمه دولتي و

حكومتي افغان اقدام به پخش برنامه‌هايي عليه ايران كرده و در

آن دولت جمهوري اسلامي را به آزار و اذيت افغانه مقيم ايران و

حتي كشتن آنها متهم كرده است.

از جمله اين برنامه‌ها، مصاحبه هايي بود كه در تلويزيون «امروز»

وابسته به نماينده كابل در مجلس افغانستان پخش شده و در آن

دو روزنامه‌نگار افغان در سخناني بي‌پايه، مدعي شدند كه

حكومت ايران در تيرماه 87 پنج هزار افغاني را زنده به گور كرده

است! و جزئيات اين ادعا نيز در كتابي نوشته و منتشر مي‌شود.

بنا بر اين گزارش، جرياني ديگر نيز با وقاحت تمام، تحميل خود به

مردم و جامعه ايران را اقامت تلقي كرده و طي سلسله

برنامه‌هاي بسيار مدعي شده‌اند كه در اسلام كسي كه پنج

سال در كشوري اقامت! داشته باشد تابعيت آن كشور را دريافت

مي‌كند، ولي با گذشت سي سال هنوز ايران به افغاني‌هاي­

مهاجر(مهاجم)تابعيت­نداده­است.

اين در حالي است كه به نسبت برخي كشورها مانند پاكستان،

مردم و حكومت ايران برخورد بسيار صميمانه و انسان دوستانه‌اي

با اين مهمانان ناخوانده داشته و علي رغم مشكلات بسيار آنان

را تحمل كرده­است.

گفتني است، تنها مراجعه ساده و سطحي به صفحه حوادث

روزنامه‌هاي كشور نشان از فجايع اخلاقي و جنايي تأسفباري كه

توسط اين مهمانان ناخوانده بر سر دختران و پسران ايراني آمده

داده و گواه خوبي بر تحمل ستودني جكومت و ملت ايران است.

به گونه‌اي كه تجاوز به دختر بچه‌ها و پسران خردسال، كشتن

سبعانه صاحبكاران پير و جوان و دزدي و سرقت به يكي از

عادي‌ترين اخبار در زمينه جنايت‌هاي­برخي­افاغنه­در­ايران­تبديل­

شده­است.

از سوي ديگر بلاي خانمانسوز ترياك و مواد مخدر كه بنا بر گزارش

نهادهاي رسمي 75 درصد ترياك جهان در افغانستان توليد

مي‌شود، يكي از گذرگاه‌هاي اصلي عبور آن مرزهاي مخفي و

صعب‌العبور ايران است كه روزانه و ماهانه چندين كشته و زخمي

بر دستان ماموران جان بر كف ايراني مي‌گذارد.

و نكته جالب اينكه بسياري از مقامات ارشد افغان، خود از دلالان

بزرگ و مطرح مواد مخدر در منطقه هستند و اين روزها عقده‌هاي

فروخورده از مسائل ديگر را با بهانه قرار دادن افاغنه مقيم ايران

در رسانه‌هاي خود مبدل به آتش كرده و به سمت ايران نشانه

رفته‌اند.

 

ناگفته پيداست كه در حال حاضر از ميان 1200000 هزار افغاني

قانوني مقيم در ايران و 1500000 افغاني غير قانوني مقيم ايران

بسياري نيز بي خطر و حتي از رويه و زندگي خوب و مسلامت

آميزي برخوردار بوده اند اما چنين برخورد ها و هجوم رسانه اي

افغان ها به ايران، موجب آن مي شود تا بر برشمردن لكه هاي

سياه چنين مجاورتي بر ادامه اين قبيل پررويي ها پايان داده

شود.

 

 

 

اين هم آدرس نبشته در سايت خوابناك از برادر بسيجي محسن

 

رضايي: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=25023

 

+ نوشته شده در 0:33 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه پنجم آبان 1387

                            

                         

بي­گناهي كم گناهي نيست !

 

صاحب اين قلم - كه از طرفي متصف به صفت آوارگي و بي­وطنيست و از جانب ديگر متهم و بلكه مجرم به جرم سنگين افغاني بودن - در دهه­ي هفتاد خورشيدي، در يك تعطيلات تابستاني، هواي كار كردن به سرم زد. عازم پايتخت (تهران) گشتم و در فضاي سبز شهرداري تهران مشغول به كار شدم. سرپرست يا سركارگر ما پيرمردي بود بنام "عرب" كه در تأخير پرداخت حقوق كارگران از اشهر مشاهير شهر به شمار مي­آمد. چند باري دستمزدم را مطالبه كردم كه طبق معمول و انتظار، پاسخ منفي بود و موكول به بعد. روزي با عصبانيت به او گفتم: اگر دستمزدم را ندهي از تو شكايت مي­كنم. او برگشت و گفت: اگر بار ديگر اين سخن را از تو بشنوم، تو و همۀ هم­آتاقي­هايت را به زندان مي­اندازم. من گفتم: چطور و به چه جرمي؟ گفت: فردا مي­روم به پاسگاه محل شكايت مي­كنم كه اين چند نفر افغاني، شب گذشته خانه­ام را سرقت كرده­اند. من در پاسخ گفتم: پاسگاه و دادگاه از تو شاهد و مدرك مطالبه مي­كنند و تو براي اثبات دزد بودن ما چه مدركي داري؟ او با ريشخند معناداري پاسخ داد: همين كه به پليس بگويم طرف يا متهم "افغاني" هست، ديگر هيچ شاهد و مدركي لازم نيست!

+ نوشته شده در 23:10 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
 

                                               یک حادثه و دو حاشیه

 

حادثه: ساعت یک بامداد پنجشنبه 31 مرداد (اسد) سال جاری 1387 بر اثر واژگون

شدن یک دستگاه کامیون حامل 113 افغانی جویای کار که به صورت قاچاقی وارد

ایران می­شدند، سی نفر از آنان در دم جان باختند و حدود 80 نفر دیگر که برخی از

آنها جراحات سختی داشتند، به بیمارستان منتقل شدند. یک یا دو نفر نیز بر اثر

شدّت جراحت، در راه جان باختند. محل وقوع حادثه، جادۀ شیرازـ ارسنجان در استان

فارس (جنوب ایران) بوده است. آن 113 نفر توسط قاچاقچیان انسان در داخل یک

کامیون و زیر بارها، جاسازی و به مدت چهار شبانروز از مرز شرقی ایران تا جنوب این

کشور، در راه بودند.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:13 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

بد نیست شما هم بخوانید!

 

(1)

پیشگویی­های سردار!

 

داکتر حسن شرق یکی از معاونان و دستیاران نزدیک سردار داوود در گفتگو با آصف معروف خبرنگار بی­بی­سی، سه خاطره را از دوران زمامداری سردار مذکور به­گونه­ای نقل می­کند که گویا او هم کودتای ثور و هم نحوه قتل خود و خاندانش را پیش­بینی می­کرد. این هم تکه­ی از خاطرات آقای شرق که به خواندنش می­ارزد:

 

 "از مرحوم داوود من سه نکته را همیشه به یاد دارم: اول این که در زمان ریاست جمهوری او روزی در اجلاس کابینه دکتر نوین، وزیر اطلاعات و فرهنگ از جلسه بیرون رفت و بعد برگشت. رئیس جمهور گفت چه خبر است؟ او گفت در بنگلادیش کودتا شده و کودتاچیان همه اعضای خانواده رئیس جمهور مجیب الرحمن را تیر باران کرده اند.

هر یک از وزرا تبصره ای کردند. مرحوم داوود خان گفت: "مرگ برای یک سیاستمدار همین گونه خوب است. من از خداوند همین را می خواهم که اگر اتفاق می افتد همه خانواده با هم کشته شوند."

"به یاد داریم که در کودتای هفت ثور در همان دفتر، در ارگ، او و اعضای خانواده اش به دست جنایتکاری تیرباران شد."

"دوم زمانی که من برای ماموریت سفارت به جاپان (ژاپن) می رفتم به من گفت: خوب است خودت در خارج باشی. حد اقل از جمع رفقای ما یک تن هم اگر زنده باشد و روزی به مردم افغانستان بگوید که داود آنها را چه قدر دوست داشت کافی است."

"سوم زمانی که در جاپان بودم یک هفته پیش از کودتای هفت ثور به من تلفن کرد و گفت به نظرم تو هم بسیار زود به افغانستان خواهی آمد. یک هفته پس از آن کودتا شد و رژیم خلق مرا به کابل فراخواند."

عنوان مصاحبه: کرباس­پوش برهنه­پا. مصاحبه کننده: آصف معروف. نقل از: سایت بی­بی­سی.

 

(2)

 

توله های گرگ سرخ

 

 

یک همزبان و هم­مذهب ایرانی در سایت شخصی خود بنام "نژادگان" نوشتۀ مختصری را در معرفی هزاره­ها به نقل از "آریانا نت­ورک" نقل کرده است. عنوانی که این فاشیستِ جاهل برای نبشته مذکور انتخاب کرده " توله­های گرگ سرخ" است. وی در مقدمه­ای که برای متن یادشده نوشته، هزاره­ها را اینگونه معرفی کرده است:

 

یکی از قومیت های آریانای خاکستر شده ـ افغانستان ـ هزاره ها هستند. این موجودات پس مانده درنده خویی های چنگیزخان اند و در کنار انیرانیان [ایرانیان] ترک و تازی، ترکشهایی هستند که از ناوک اندازی های گذشته در جای جای پیکر شیر ایران جایگه خوش کرده اند. نوشتار زیر که به صورت خلاصه از تارنمای افغان نت ورک بازگردان شده، اطلاعاتی  از این جانوران بدست می دهد.

 

+ نوشته شده در 0:0 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه سوم تیر 1387

شگـفـتی­هـای سرزمیـن مـن

(1)

زرد رویـانِ صائـب نظـر!

 

یکی از بدایع و شگفتی­های سرزمین من اینست که سیر حوادث و گردش وقایع آن برای هیچ­یک از ابناء بشر قابل پیش­بینی و ردیابی نیست. و اساساً در ترازوی عقل، حدس و گمان نمی­گنجد. هر آنچه را که صاحب بصران و صائب نظران پیش­بینی و پیشگویی کنند، درست عکس و متضاد آن اتفاق می­افتد و صاحب نظر بیچاره را، رنگ زرد و خجل می­سازد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 19:28 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386

بــی ادبـی­ هــای ادبــی

(1)

 بهلولِ هزاره سوم !

استاد فرزانه و فرهیخته جناب داکتر سید طیب جواد از روشنفکران صائب نظر و صاحب بصر مقیم بهشت شدّاد (ایالات متحده) در شرح و جرح مبسوط از «جمع پریشان» افغان­های ساکن امریکا و سیاست بافی­های آنان در یک پارتی شبانه، چنین می­نویسد: « دریک محفل [ دیگر ] همین مرد دانشمند گفت که اگر فضیلت تمام رهبران افغانستانِ پنچ هزار سال اخیر را در یک پلۀ ترازو بگذارند و فضایل شورای رهبری طالبان را در پلۀ دیگر، پلۀ رهبریت طالبان کرام سنگین­تر خواهد بود. بعد نگاهی به من (طیب جواد) کرد که گویا چون دُم ندارم باید سری از روی تأیید تکان دهم. عرض کردم که شما با این سابقه و تجربه یقیناً دروغ نمی گویید و آن پله سنگین­تر خواهد بود، اما من مطمئنم ترازو یک خرابی و نقص بزرگ تخنیکی دارد ...» (درّ دری، ش9و10)


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:5 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه ششم اسفند 1386

بـــی ادبــی هــای ادبــی

(2)

شاعر يک چشم ميهن !

جناب داکتر سید عسکر موسوی محقق و نویسندۀ مقیم لندن، در مصاحبۀ بلند و فاضلانه با جریدۀ بی قواره گلبانگ ـ که آب دادن فیل در قاشق را ماند ـ اندر باب عِده و عُده شاعران و نویسندگانِ مهاجر مقیم ایران چنین اظهار لحیه و نظر نموده اند: «ما وقتی می­بینیم که در صد سال اخیر افغانستان یک خلیلی آمده بیرون و ما هم می­گوییم که اگر شاعر در افغانستان است، اوست و حتی همسنگش در ایران کمتر دیده می­شود، بعد مثلاً می­گوییم دیگر که هست؟ می­گوییم شهید بلخی است، مثلاً قاری زاده است. در صد سال به زحمت می­توانید به شمار انگشتان دست دوم تان برسید؛ ولی در فاصله کمتر از بیست ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:57 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه ششم اسفند 1386

بــي ادبــي هــاي ادبـــي

(3)

رطب خورده منع رطب چون كند !

نگارندهء اين بي ادبي­ها كه همواره از نقص ادب و ضعف ويرايش و نگارش در رنج و تعب بوده است، وقتي چشمان كم فروغم به سلسله مقالات اديبانه و فاضلانه­اي موسوم به « مطبوعات مهاجر از نظر فن ويرايشي » در هفته نامهء « ميثاق وحدت » منّور گرديد، نزديك بود از فرط خوشحالي كلاهم را بيندازم بالا ! نخست آن پرايشگر جان­ها را بي­پرايه و بي­اندازه سپاس گفتم كه سرانجام طبيب حاذقي را از ملك « لعل و كرمان » رساند. قبل از ورود به مباحث و مطالب شفا بخش آن نبشته، به مقتضاي طبع بيمار و فضول، اندكي در عنوان آن تأمل كردم. اول از خود پرسيدم: اگر بجاي عنوان يادشده، اينطور مي­نوشت ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:53 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه ششم اسفند 1386

بـــي ادبــي هــاي ادبـــي

(4)

شكار مغزها

از آنجا كه اندر فضايل و كرامات استاد داكتر موسوي هرچه بگوييم باز كم گفته­ايم، لذا دل به دريا زده و سر به صحرا، ديگر بار موي دماغ ايشان شديم.

استاد در قسمت ديگر از آن گفتگوي مفصّل و مطول از تب و جنون كتابخواني خود در عهد شباب چنين روايت و اشارت كرده اند: يادم مي­آيد كه تا سال 1358 تقريباً ده هزار جلد كتاب خوانده بودم. حالا اين كتاب­ها شامل كتاب 20 صفحه­اي مي­شود تا كتاب­هاي شش جلدي.» (گلبانگ/58)

موصوف در همين گفتگو تصريح كرده اند كه در سال شهادت شهيد بلخي(سرطان 1347) ده ساله و صنف چهارم بوده اند. حال اگر آغاز مطالعات و تحقيقات ايشان را از سن بلوغ( 16 سالگي ) حساب كنيم، پس اين نادرهء دوران در مدت پنج سال (53 تا 58) ده هزار جلد كتاب خوانده اند؛ دقيقاً سال دو هزار جلد و هر روز حدود 6 جلذ.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:44 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه پنجم اسفند 1386

بــي ادبــی هــای ادبــــی

(5)

چوب كاري ادبی

مجلهء تعاون (شمارهء اول سال هشتم) در گزارشي تحت عنوان «مسافرت رئيس مركز تعاون افغانستان» چنين نوشته اندروز دو شنبه 14 حمل  1379سالون دفتر مركزي ميزبان آقاي سيد سرور حسيني رئيس متا و ناجيه افشاری مسؤل بخش آموزشي و برنامه ريزي تربيوي متا بود كه رخت سفر به ديار دور دست بسته بودند. در اين مراسم پس از تلاوت آياتي از قرآن كريم،آقاي سيد سرور حسيني به سخنراني پرداختند و دلايل سفرشان را توضيح دادند.سپس واصف باختري مسؤل بخش تحقيق و ترجمه به پاس بزرگداشت از كاركردهاي آقاي حسيني سخنراني مبسوطي ابراز داشتند و بهترين و جامع ترين تصوير را از سيماي شخصي و كاري آقاي حسيني و ناجيه افشاري ارايه كرده، حق مطلب را با استادي تمام ادا فرمودند و ....»


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:56 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه پنجم اسفند 1386

بــي ادبــي هــاي ادبـــي

(6)

پيشگويي های منجم باشی!

 

جناب عليم نجيبی منجم باشی و طالع بين زبردست «ميثاق» پس از مطالعهء اوضاع کواکب و مشاهدهء قمر در عقرب پس از سقوط سرافرازانه باميان، چنين پيشگويي و پسگويي کرده اند:

«اهالي ميثاق خصوصاً عمله جات كتابت كار آن در بارهء حوادث اندوهناك شكست باميان بعد از كلي غور و بررسي و مباحث جدلي به اين نتيجه رسيدند كه برج سنبله هر چند از لحاظ معني و مسمّي به غايت نيكو وضع شده و بر ما وضع له مطابقت عام و تام داشته؛ اما از باب فعل و انفعلاتي كه در اين برج اتفاق ا فتاده و در سنوات ماضيه بر حزب و مردم ما رفت،بدشگون باشد.در برج سنبلهء دو سنهء ماضيه، حزب به كليه و به تمامه از باميان مقرآمريت و بود و باش خود توسط طالبان رانده شد و صدمات جدي بر آن واصل و عايد گرديد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:46 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه هفتم بهمن 1386
 

عُمــــرنامه

 

( 1 )

          سپاهيان اسلام پس از فتح قلمرو كشور پهناور ساساني ( ايران آنروز ) با غنايم بسيار و بي شمار به مدينه بازگشتند. از جملهء آن غنايم، مقداري پارچه بود كه بطور مساوي ميان مسلمانان و مجاهدان توزيع گرديد و براي هركدام به اندازه اي رسيد كه نمي شد با آن يك دست لباس تهيه نمود.‌‌‌‌ اما چند روز بعد مردم در كمال تعجب ديدند كه خليفه (عمر ) يك دست لباس از همان پارچه به تن دارد. مسلمانان، خليفه را مورد انتقاد و شماتت قرار دادند كه لابد او سهمي بيشتر از سايرين از آن پارچه براي خود برداشته بوده  كه اينك براي او يك دست لباس شده است. عمر كه گلايه و انتقاد همقطاران مسلمان خود را شنيده بود، روزي بر منبر رفت و به فرزندش عبدالله  نيز دستور داد كه در كنار منبر خليفه و رو بروي مردم بايستد. سپس خليفه خطاب به مسلمانان گفت: شما حتماً اين جوان را مي شناسيد كه عبدالله فرزند من است و لابد اين راهم مي دانيد كه پدر بر فرزند خويش ولايت دارد و صاحب اختيار اوست ! از ديگر سو حتماً مي دانيد كه او هم از مجاهدان و مسلمانان است و سهمي از غنايم و از جمله آن پارچه ها دارد ! حال اگر مي بينيد كه من لباسي از آن پارچهء غنيمتي به تن دارم، تنها به اين دليل است كه سهم خودم و فرزندم را يكجا كرده، لباس حاضر را تهيه نموده ام؛ نه اينكه خود سهمي بيشتري از غنايم براي خود برداشته باشم.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 20:41 توسط مسیح ارزگانی.
جمعه چهاردهم دی 1386

 

 

"بوتو" درچاهي دفن گرديدكه خودبراي مردم افغانستان كنده بود!

 

 

بي نظيربوتوصدراعظم سابق ورهبرحزب مردم پاكستان درروزششم جدي (مصادف باسالروزاشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروي) طي يك عمليات انتحاري درشهرراولپندي مركزايالت پنجاب كشته شد. معاون خانم بوتودرحزب مردم وسخنگوي اين حزب نيزدرانفجاريادشده كشته شدند.

باتوجه به حساسيت واهميت اوضاع پاكستان وتأثيرات منطقه اي وجهاني آن، حادثهء تروربي نظيربوتوواكنش هاي گسترده داخلي، منطقه اي وبين المللي رادرپي داشت.

كارشناسان وتحليل گران سياسي نيزاززواياي گوناگون به تجزيه وتحليل اين حادثه وپيامدهاي احتمالي آن پرداختند. اماحقيقت روشن ووحشتناكي كه هيچ تحليل گري به آن اشاره نكرد، نقش برجسته ودورازانتظاربي نظيربوتوودولت حزب مردم درتقويت وحمايت ازگروه هاي افراط گرا(طالبان، القاعده، مبارزان كشميري و...) بود. هيچكس نگفت كه سردمداران حال وگذشته پاكستان ازجمله بوتو، خوداين افعي هاي ترسناك رادرآستين خودپروراندندوآنهارابه كشورهاي همسايه صادركردند. بوتووحزب مردم علي رغم شعارهاي ليبرالي ونوگرايانه، درعصرحاكميت خود برپاكستان باتمام توان وامكانات ازگروه هاي افراطي واسلامگراـ بويژه درافغانستان وكشميرـ حمايت به عمل آوردند. البته دولت حزب مردم وديگردولت هاي پاكستان، اين گروه هاي متحجرومتعصب رابه قصدتأمين منافع ملي كشورشان وبلواآفريني درديگركشورها،موردحمايت قرارمي دادند. امابه اين احتمال فكرنمي كردندكه شايدآنهاروزي لولة تفنگ شان رابه سوي ولي نعمت هاي شان هم نشانه بروند. بوتو، مشرف وديگرسياسيون پاكستان امروزدرهمان چاهي سقوط مي كنند كه خودبراي مردم افغانستان، كشميروديگرممالك اسلامي وهمسايه كنده بودند.

ازنصيرالله بابرژنرال بازنشسته وپشتون تبارارتش پاكستان همواره بعنوان پدرخوانده وبنيانگذارطالبان يادشده است. بابرازرهبران ارشدحزب مردم ووزيرداخله پاكستان دركابينه دوم بي نظيربوتوبود. دراين سه سال اخير(1996ـ1993)ازحكومت حزب مردم، بابروبوتوباتمام قدرت وظرفيت وبصورت پيداوپنهان ازگروه ضدبشري طالبان حمايت كردندوزمينه هاي سيطره آنان رابربخش هاي ازافغانستان فراهم ساختند. هرگاه طالبان بااختلافات داخلي ويامقاومت جدّي ازسوي ائتلاف شمال مواجه مي گرديد، نصيرالله بابرباسفربه قلمروطالبان، فرشته نجات آنان مي گرديد. سياست ورفتاربي نظيروحزب مردم درحمايت ازگروه هاي تروريستي وصدورجنگ وخشونت به افغانستان وكشمير، هيچ تفاوتي باخط مشي ژنرال هاي ارتش وسازمان اطلاعات نظامي آن كشورنداشت. بوتودرگودالي افتادودفن شدكه بادستان خودبراي مردم بي پناه افغانستان وديگرممالك همسايه كنده بودوبقول معروف" خودكرده راتدبيري نيست." بااينكه چكيد ة ازمانفيست واصول فكري حزب مردم دراين جملات خلاصه مي شد:"اسلام آيين ما، دموكراسي سياست ما، سوسياليزم اقتصادما،مردم محورقدرت ماست"؛ اماهمين حزب باچنين شعارهاي رندگي ومترقي، براي مردم بي پناه افغانستان جزطالب پروري، ويرانگري، ناانساني وصدورتروروخشونت، هيچ سودوثمري نداشت. زماني كه بوتوبه اتهام فسادوبي كفايتي ازنخست وزيري بركنارشد، اوخودرامظهراعتقادات پلوراليستي وليبرالي مردم پاكستان خواند وچنين گفت : " آنهابااين اتهامات مي خواستند مراواعتقادات پلوراليستي وليبرالي مردم پاكستان رانابودسازند" ؛ اماهمين ستارة كثرت گرايي وآزاديخواهي، درافغانستان ازبي رحم ترين وضدمردمي ترين گروه هاحمايت وسيع وآشكاربه عمل آورد.

بهرحال ماترورخانم بوتووهم چنين سه بارسوء قصدبه جان پرويزمشرف راپيامد مستقيم وطبيعي سياست هاي تروريزم پروري آنهامي دانيم وازهردورويدادعميقاًخوشحاليم.مااميدواريم كه روزي ديگررهبران طالب سازوتروريست پرورپاكستان مانندمشرف، نوازشريف، ژنرال بابر، فضل الرحمن وامثال آنها به سرنوشت عبرت آموزبي نظيربوتودچارشوند.

+ نوشته شده در 23:35 توسط مسیح ارزگانی.
جمعه سی ام آذر 1386

 

                         

 

مـــرغ طـوفــان

 

و  ( درنگي درزندگي وكارنامهء سياسي ـ جهادي مصطفي كاظمي )  و

 

مــــرد سـامـان

 

 

الف ـ زندگي وكارنامه :

سيد قاسم كاظمي فرزند سيد گل شاه در سال 1338 ه.ش. در قريه­ي لولنج از توابع ولسوالي سرخ پارساي ولايت پروان به دنيا آمد و هنگام قتل يا شهادت در تاريخ 15 عقرب 1386 تقريباً چهل سال سن داشت. برادر بزرگتر وي بنام "سيد مهدي كاظمي "از شهداي صدر جهاد بود و در سال 1358 هنگام فتح ولسوالي سرخ پارسا به كاروان شهداي جهاد پيوست.سيد گل شاه نام فرزند خود را "سيد قاسم" گذاشته بود؛ اما بعدها به دلايل و انگيزه هاي شخصي كه چندان براي ما معلوم و مهم نيست، او خودنام زيباي "سيدمصطفي" و تخلص "كاظمي"را براي خود برگزيد و به همين نام و تخلص هم مشهور گرديد. كاظمي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود و نيز ولايت كابل تا سطح دپلم و فوق دپلم (به گفتهء خود و نزديكانش) و يا تا صنف يازدهم (به ادعاي برخي از دوستان و آشنايان دورترش) ادامه داد و تمام تحصيلات رسمي او در داخل كشور همين مقدار بود.

در بيانيه هيأت رهبري حزب اقتدار ملي و نيز در برخي بروشورهاي تبليغاتي كه پس ازمرگ وي در ايران نشر شده، سال تولد كاظمي را 1342 و سطح تحصيلات او را ماستري (فوق ليسانس) و يا ليسانس در كابل ذكر كرده اند كه هر دو ادعا صحت ندارد و ميان صدر و ذيل همين پاراگراف، تناقض آشكاري وجود دارد كه اساس هردو ادعاي آنها را نقض مي­كند؛ زيرا در ذيل همين پاراگراف آمده كه پس از ختم تحصيلات مذكور در كابل و همزمان با آغاز مبارزات ضد كمونيستي مردم (يعني سال 1358) كاظمي به صفوف مبارزان پيوست. در حالي كه اگر كاظمي متولد سال 42 باشد، در سال58 يعني سال پايان تحصيلات و آغاز مبارزه، وي بايد حداكثر 16 سال سن داشته باشد. پرواضح است كه در كشور عقب افتاده اي مثل افغانستان كه سن ورود به مكتب بالاست،هيچكس نمي­تواند در شانزده سالگي مقطع تحصيلي ماستري را پشت سر بگذارد؛ زيرا براي گذراندن دورهء دپلم 12سال عمر و براي مقطع ليسانس نيز حداقل چهار سال و براي ماستري نيز دو سال ديگر نياز است كه مجموعاً مي­شود 18 سال.اگر فردي در سن هشت سالگي وارد مكتب شود و بدون وقفه و ناكامي به تحصيلاتش ادامه دهد، در سن 26 سالگي مي تواند به اخذ مدرك ماستري يا فوق ليسانس نايل آيد.

جزوهء «راه حل پرابلم ها» كه مشتمل بر بيوگرافي و سخنراني هاي كاظمي مي­باشد نيز چنين نوشته است: "درسال 1342 هجري شمسي چشم به دنيا گشود ... دوره­ي متوسطه را در زادگاه خويش سپري نمود و جهت ادامه تحصيل به انستيتوت ادارهء عامهء كابل وارد گرديد ... دوره مذكور را به نحو احسن به پايان رساند ... " اين روايت نيز با همان مشكل روايت پيشين مواجه است و با سال تولد كاظمي سازگاري ندارد؛ مگر اينكه بگوييم وي پس از پايان صنف نهم و اخذ مدرك سيكل، وارد انستيتوت مذكور شده و دورهء دو ساله آن را به پايان برده است.

براين اساس، روايت صحيح و معقول همان است كه بگوييم مصطفي كاظمي در سال 38 متولد شد و در سال 58 كه جوان بيست ساله و فارغ التحصل صنف دوازده مكتب و يا انستيتوت ادارهء عامه بود، به صفوف مجاهدان پيوست.

كاظمي در سال 58 هم نه عازم سنگرهاي مقاومت؛ بلكه راهي كشور ايران شد و در سال 59 از سوي سازمان "اسلام مكتب توحيد" به رهبري سيد اسد الله نكته دان براي گذراندن دوره تعليمات نظامي و چريكي به سپاه پاسداران ايران معرفي شد و با برخي از مجاهدان نامدار صدر جهاد مانند شهيد اختري سرپل، سيد حسين انوري و ... هم دوره بود.پس از ختم آموزش هاي ياد شده، نكته دان او را به حيث يكي از اعضاي دفتر نمايندگي سازمان خود راهي شهر اصفهان ايران كرد. پس از آنكه "اسلام مكتب توحيد" دچاراُفت و خيزهايي گرديد و نكته دان به خارج از ايران كوچيد، كاظمي در سال 1361 به افغانستان برگشت و

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:33 توسط مسیح ارزگانی.
چهارشنبه هفتم آذر 1386

هراس هاوكابوس ها

                                                  

                                         قسمت اول 

 

(یادداشتی بر داستان خاکستر و خاک)

 

داستان نسبتاًبلند«خاکستروخاک»اولین تحربۀادبی ـ هنری نویسندۀ هموطن مقیم فرانسه«عتیق رحیمی»است که در64صفحه به همت نشرورجاوند(تهران)درسال1381وباشمارگان2000نسخه،چاپ ومنتشرشده است.تاریخ پایان اثرنیز،ماه مۀ1997(پاریس)ثبت گرديده است.                                                                                               

بنابرروایتی این داستان تاکنون به19زبان وبنابرروایت دیگربه22زبان زندۀ دنیاترجمه شده است.خاکستروخاک علاوه برداستان،فیلنامه هم هست.وهم اینک فیلمی براساس آن درحال گذراندن مراحل فیلمبرداری می باشد.(درحال حاضرفیلم مذکورساخته شده ودرسینماهاوتلوزیون های مختلف به نمایش درآمده است.)به گفتۀ نویسنده،این داستان دراصل وآغاز،خلاصۀیک فیلمنامه بوده است(اقتدارملی/35).آنچه درپی می خوانید،یادداشت هاوبرداشت های یک خواننده است از اثرمذکوربه عنوان یک داستان نه فیلنامه:                                                                         

خلاصۀ داستان:


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:22 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه ششم آذر 1386

هراس هاوکابوس ها

                                                         

                                                          قسمت دوم 

 

(يادداشتي برداستان خاكستروخاك)

 

در قسمت پیشین این یادداشت به محتوا و درونمایۀ داستان «خاکستر و خاک» پرداختیم و با نگاه و رویکرد تحلیلی و توضیحی، جانمایه و روح داستان را شرح دادیم. در این قسمت به ساخت وبافت اثر ، و قاب و قالب آن محتوا می پردازیم و در چند پاراگراف کوتاه در ارتباط با ساختار و ساختمان داستان سخن می گوییم:

(1)

نخستین پرسشی که در ارتباط به فرم و ساختار این اثر به ذهن می آید اینست که «خاکستر و خاک» رمان است یا داستان کوتاه؟ به گمان و باور خود نویسنده (عتیق رحیمی) این اثر تنه به تنۀ داستان بلند می زند و بدون اما و اگر باید در قفسۀ رمان ها جای گیرد.[i][1] برخی از کسانی که در معرفی و تبلیغ «خاکستر و خاک» قلم زده اند نیز آنرا در زمره و جرگۀ رمان جای داده اند. اما به گمان نگارنده، اثر مذکور نه تنها رمان نیست؛ بلکه رمانچه و یا بریده ای از یک رمان هم به حساب نمی آید. چه از لحاظ حجم و بلندا، چه ساختار  وبافتار و چه از نظر پیام و تفکر، هیچ قرابت و شباهتی به داستان بلند یا رمان ندارد. به گمان حقیر این اثر یک «داستان کوتاهِ بلند» است؛ یعنی از لحاظ فرم، محتوا و حتی حجم ، یک داستان کوتاه به حساب می آید؛ منتهی اندکی فربه و متورم. و در نتیجه کمی بلند تر از داستان کوتاه متعارف از آب درآمده است. در نهایت و فرجام «خاکستر و خاک» یک داستان کوتاه است؛ ولی با اندکی تورم و کمی بلند تر از معمول. پر واضح


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:40 توسط مسیح ارزگانی.
جمعه دوم آذر 1386

 

جهان زیرآهنگ وفرهنگ ماست !

 

 

(بمناسبت سال جهانی خداوندگاربلخ) 

 

 

سال جاری میلادی ( 2007 ) برابراست باهشت صدمین سال تولد مولاناجلال الدین محمدبلخی. سازمان علمی ، فرهنگی وآموزشی ملل متحد ( یونسکو ) سال روان میلادی رابه همین مناسبت بعنوان سال جهانی مولانا اعلام نموده است.

پیش ازاعلام یادشده نیزبرگردان انگلیسی کتاب گرانسنگ " مثنوی معنوی " شاهکاربی مانند حضرت مولانا یکی ازپرفروش ترین کتاب هاطی چندسال گذشته درایالات متحده بوده است. بطورکلی درسال های اخیر، آثاروافکارنغزوپرمغزخداوندگاربلخ با اقبال وسیع دردنیای غرب مواجه شده است ؛ درحالی که دردنیای شرق وجهان اسلام ازصدهاسال به اینسو، مولانا ازسرآمدان شعر، عرفان وحکمت شناخته می شدومشتاقان بی شماری دراینسوی عالم داشت. بدین ترتیب اینک حضرت مولوی ، شرق وغرب عالم عشق وعرفان رادرسیطرۀ خودداردوبه یک اندیشمندوالهام بخش جهانی  وفراملی مبدل شده است ومیراث مشترک فرهنگ وتمدن بشری محسوب می گردد. درحقیقت پیش ازاعلام مذکورنیزاندیشه ها ، سروده ها وزمزمه های پررمزورازملای رم ، مرزهاواقیانوس هارادرنوردیده بودوازاوچهرۀ جهانی وماندگارساخته بود. تعیین 2007 بعنوان سال جهانی نیکوداشت حضرت مولانادرحقیقت تأییدوتأکیدی بودبراین واقعیت .


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 14:18 توسط مسیح ارزگانی.
پنجشنبه هفدهم آبان 1386

مازخمدارفاشیزم وتبعیضیم وفریادکردن حق ماست !

 

( پاسخی به انتقادات ودیدگاه های یک ژورنالیست هموطن )

 

اشاره : جامعۀ هزارۀ ویکتوریایکی ازانجمن های فعال وپیشرو هزاره هادرکشوراسترالیاست. ماهنامۀ آرمان به زبان فارسی وفصلنامۀ خبری به زبان انگلیسی ازمحصولات انجمن یادشده است. مدتی پیش"صاحب شکیب" گردانندۀ پروگرام دری رادیواس.ب.اس استرالیاویکی ازژورنالیست های پشتون تبارمقیم ملبورن طی یک نامۀ شدیداًانتقادآمیز، انجمن یادشده راتحت تأثیرانگیزه های قومی دانسته که به شکل غیرعادلانه ، اقوام غیرهزاره راموردحمله قرارمی دهدوحقایق مربوط به سایراقوام کشوررامخدوش جلوه می دهد. آنچه درذیل می خوانید،پاسخ نگارنده است به ادعاهاوانتقادات این هموطن :

 

هموطن گرامی ومحترم جناب صاحب شکیب باتقدیم درودوادب وآرزوی بهروزی برای شما.

درپاسخ به نامۀ ارسالی شماوانتقادات مطرح شده درآن ، تذکرچندنکته واشاره راخالی ازفایده نمی دانیم :

1- مجموعۀ آنچه راشمادرآن نامه مورد اشاره قرارداده اید، جزمشتی ادعای نامستندوفاقدمدرک واستدلال چیزدیگری نیست. شماصرفاًادعاهایی رامطرح کرده اید ؛ اماهیچ سندودلیلی ارائه نکرده اید.سخنان تان چنان بی پایه وبی مایه است که اساساً ارزش نقدوردّراهم ندارد. مثلاًشمامارامتهم به پروپاگندعلیه دیگرگروه های اتنیکی کرده اید ؛ اماهیچ اشاره نفرموده ایدکه درکجاودرکدام شماره یامقالۀ آرمان؟ هم چنین ادعانموده ایدکه مااعضای انجمن هزارۀ ویکتوریا، متولدان کشورایران هستیم؛ اماهیچ اشاره نکرده ایدکه کدامیک ازماوبراساس کدام سندومدرک؟

شمامدعی سی سال تجربه ژورنالیستی هستید ؛ امامعلومات واطلاعات شماازحقایق تاریخی وواقعیت های موجودافغانستان چنان ضعیف وسخیف است که خواننده گمان می کند شمااین سی سال رادرپشت کوه قاف سپری کرده اید.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:12 توسط مسیح ارزگانی.
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

یکتاپرستان ِبهشت شداد !

 

 

( حدیث دینداری ودین باوری درجوامع مسلمان مقیم غرب )

 

 

اگرکسی سالیان متمادی درخارج ازقلمروجامعۀ مسلمان وممالک اسلامی ـ بویژه دنیای غرب ـ زندگی نمایدوبامحیط جدیدواردتعامل وارتباط شود ؛ ودرعین حال ادعاکندکه هیچ تغییری درباورهای دینی ورفتاردینی اوپدیده نیامده است ؛ یادروغ می گویدویاازدرک ودریافت تغییرات عاجزاست. بدون تردید دینداری ودین باوری یک مسلمان سنتی مقیم کشورهای اسلامی که تجربۀ زندگی درجوامع غیرمسلمان ومواجهه باسایرآیین هاوفرهنگ رانداشته وندارد، بادینداری ودین باوری یک فردمسلمان که سال هادربلادغیراسلامی زیسته است ، تفاوت های بسیاردارد. فرددوم هم درساحت باورها،اعتقادات ونوع نگاه به دین ومعنویات، دستخوش دگرگونی هاواُفت وخیزهایی گردیده است وهم درساحت رفتاردینی وعمل به وظایف وتکالیف آیینی.

به چه دلیل یادلایل چنین تغییرات ونواساناتی رخ می دهد ؟ مادراین نوشتاربه دنبال بررسی وبازخوانی دلایل وعوامل این تغییرات هستیم ومی خواهیم به این پرسش پاسخ دهیم که چراوچگونه ، دینداری ودین باوری درجوامع مهاجرمسلمان مقیم کشورهای غیراسلامی دستخوش دگرگونی هاونوساناتی می گردد. اماپیشاپیش این نکته رایادآورمی شوم که آنچه دراین نبشته آمده نه یک تحقیق علمی وآکادمیک است ونه یک مطالعه میدانی گسترده ومستند؛ بلکه بیشتربه مشاهدات ،تجربیات وبرداشت های شخصی نویسنده مبتنی ومتکی است. این وجیزه حاصل مشاهدات ، تأملات وبرداشت های شخصی من است وممکن است خطایاصواب باشد.هم چنین این مشاهدات وتجربیات من تنهاازجامعه کوچک فارسی زبان مقیم استرالیا فراهم آمده است.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:45 توسط مسیح ارزگانی.
یکشنبه چهارم شهریور 1386

من ودوستم داستان

 

(قصۀ رفاقت هاومفارقت های من وداستان )

 

1ـ نون والقلم والمقاله :

این بندۀ تمام خاکی وتقریباًخاطی ونسبتاً عاصی ، به عصرونسلی تعلق دارد واززمانه وزمینه ای برخاسته است که نویسنده وشاعر( یعنی سردرگم ترین آقازاده های حضرت آدم ) درآن روزگارازمنزلت ومکانت ویژه برخورداربودندونویسندگی وشاعری ، پیشه وحرفۀ " مدروز" و" روی بورس " به حساب می آمد ؛ چنانکه استاد ، رهبر، امیر، آمر، مجاهد ، مبارزودیگربرچسپ های که بوی اینجهانی ( قدرت ودالر) یاآنجهانی (ایثاروشهادت )ازآنهابه مشام می رسید نیزازعناوین ومشاغل پرجاذبه وپردرآمد آن عصربود. محبوبیت وجذابیت این پیشه ها چنان بودکه اگرازیک دختردم بخت پرسیده می شد که آرزوداردهمسرچه کسی شود ؟ احتمالاًبدون کدام درنگ وتأمل( البته بااجازۀ بزرگترها ) اول رهبرواستادرانام می بردوبعد نویسنده وشاعررا ؛ چنانکه امروزه بدون استخاره ازداکتروفوق لیسانس وهمکارمؤسسات خارجی نام می برد.

کمی بعدترعناوین خشن تری چون قوماندان ، جنرال یاجدّال ، اُشترجدّال ، میرغضب ، جلادخان ، قصاب جان ، اجل بیگ ، گرگ علی ، بی خدا ، مارخور و... جای آنهارا اشغال کردند. واینک نیزداکتر، انجنیر، پوهاند ، پوهنمل ، کارمند مؤسسه ، مترجم یاموتروان خارجی ها و... ازعناوینی هستندکه انسانیت انسان هاباآنهاسنجیده می شود.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 18:36 توسط مسیح ارزگانی.
جمعه نوزدهم مرداد 1386

دعوت اسلامی به حکمت نیاز دارد تا به علم!



(پسرهفت ساله یهودی وابراهیم عامی )

                                                                                                 

                                                                             خلیل الرحمن حامد

 

 اشاره : متن ذیل توسط یکی ازمسلمانان مقیم استرالیانوشته شده ودرتعدادی ازساست های انترنتی نشرشده است.ازآنجاکه من ازاین داستان ونبشته بسیارلذت بردم ، دریغم آمد که خوانندگان و مراجعان وبلاگم ـ آنهاکه هنوز متن ذیل رانخوانده اند ـ ازاین لذت بی نصیب بمانند.ونیت دیگرم ، معطّرومنوّرساختن این تاریکستانِ بی طراوت وترانه به عطردلاویزقرآن بود.قرائت وتعمق دراین نبشته رابه آنانی که مانندمن ، صدهاکلاه وکلک راتافته وآسمان وریسمان رابافته تابه بهشت شدّادغرب،   برهوت فاقدمعنویت وسرزمین مرگ خدا! بیایند ، توصیه می کنم.          م. الف

 

تقریبا پنجاه سال قبل درکشور فرانسه شخصی ترکی الاصل زندگی میکرد که نامش  ابراهیم بود ودرحدود پنجاه سال عمر داشت وشغل خوراکه فروشی داشت. جایی که دکان ابراهیم قرارداشت، درمنزل بالایی آن یک فامیل یهودی زندگی میکرد.

 این فامیل پسری هفت ساله ای داشت که جاد  نامش  بود. پسر یهودی ضروریات   خانه خویش را ازدکان ابراهیم خریداری میکرد وهروقت که بعد ازسودا خریدن ازدکان خارج  میشد، یک چاکلت را بطور مخفیانه ازدکان برمیداشت ومیرفت. روزها به همین منوال می گذشت وجاد هروزیکه برای سودا می آمد کارش همین بود. در یکی ازروزها جاد بعد ازسودا خریدن با عجله می خواست ازدکان بیرون شود که ابراهیم صدا زد. جاد! چاکلت ازیادت رفت!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:59 توسط مسیح ارزگانی.
شنبه ششم مرداد 1386

گاوها وقورباغه ها

 

 

( چهرهای خدمتگزاروبلواسالار درافغانستان پس ازطالبان )

 

 

جبران خلیل جبران شاعروفیلیسوف لبنانی درقطعات وتأملات ادبی - فلسفی خود ،تأمل کوتاه وپرمعنایی داردنزدیک به این مضمون:

« صدای قورباغه هاهمواره ازصدای گاوهابلندتراست ؛ اماگاوبرای ما شیرمی دهد ، زمین شخم می زند ومامی توانیم گوشت آن رابخوریم ؛ درحالی که قورباغه هیچ یک ازاین بهره هاوفایده هاراندارد. »

می گویند : حاتم طایی مردبخشنده وسخاوتمند عرب ، به دلیل جوانمردی ها ،بخشش ها ومهمان نوازی های بی مانندی که داشت ، آوازۀ سخاوت ونام نیکش به همه جا پیچیده بود. برادرحاتم که نسبت به شهرت نیک ومحبوبیت وی حسادت می ورزید ، تصمیم گرفت که اوهم کاری کند تامانند حاتم درزمرۀ مشاهیرونامداران قرارگیرد ؛ لذارفت وداخل چاه زمزم ادرارکرد وتاامروزهم نامش به عنوان کسی که چنان عمل قبیح وبدیع را انجام داده است ، مشهورومعروف شده است . این هم یک راه کوتاه وکم هزینه برای ارضای حس شهرت طلبی وغریزۀ نامجویی!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:22 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386

                        بادوستان مرّوت بامیزبانان مدارا

 

 

این روزهاموضوع اخراج اجباری وضربتی مهاجران غیرمجازافغان ازایران ونیزبرخورد خشونت بارنیروهای امنیتی این کشوربا اخراج شدگان، به سوژۀ مورد توجه رسانه های عمومی ، محافل بشردوست وکانون های مدافع پناهجویان تبدیل شده است . افغانها درسراسرجهان ازاین رویداد به شدت خشمگین وبرآشفته اند . ارباب رسانه واصحاب قلم افغانستانی نیزهمسووهمنوابادیگراقشارواصناف هموطن خود ، موضوع یادشده را اززوایای گوناگون مورد تحلیل وارزیابی قرارمی دهند .

برخی ازاین تحلیل ها واظهارنظرها واقعبینانه ومنصفانه اند ؛ اما برخی دیگرخارج ازجادۀ اعتدال وانصاف . گاه درتحلیل هاونبشته های ازنوع دوم ، نه تنهاشیوۀ برخورد جمهوری اسلامی بامهاجرین درچند سال اخیر؛ بلکه شیوۀ برخورد آن کشورباکلیت این جریان ازآغازتا انجام مورد نکوهش وسرزنش قرارمی گیرد . گاه نیزکل سیاست ها وخط مشی های جمهوری اسلامی ایران درقبال افغانستان ، منفی وزیان آورتلقی می گردد . برخی افراد نیزکلیت نظام سیاسی حاکم برایران رامورد تخطۀ وتهاجم قرارمی دهند وازتعابیری چون " رژیم فاشیستی وضد بشری ایران " استفاده می کنند . گروه دیگرازافراد ، شیوه برخورد جمهوری اسلامی با مهاجرین رابه ارزش های دینی حاکم برایران وآرمان های الهی - اسلامی انقلاب ونظام  آن کشورنیزتسری داده ، آن ارزش هارانیزمورد حمله وهمجه قرارمی دهند .

هرگاه انتقادات واعتراضات این هموطنان ، معطوف به نحوه وشیوۀ برخورد نیروهای امنیتی ایران با مهاجرین باشد ویاسیاست های جمهوری اسلامی رادرقبال موضوع مهاجرین درچندسال اخیرمورد نقد ونکوهش قراردهند ، ماهم با آنها همنواوهم نظرهستیم . امازیرسؤال بردن کلیت شیوه برخورد جمهوری اسلامی با پدیدۀ مهاجرت افغان ها - حتی درسال های جنگ وجهاد - ونیزناصواب وغرض آلود خواندن کلیۀ مواضع وسیاست های آن کشوردرقبال افغانستان ویا حمله به کلیت نظام وزیرسؤال بردن ارزش های دینی حاکم برآن و... به نظرما واقعبینانه ومنصفانه نیست ونه مرّوت بادوستان می توان خواند ونه مدارا بامیزبانان. مضافاً براینکه بسیاری ازاینگونه مسائل چندان ارتباطی باما ندارد وموضوعات داخلی وملی ایرانیان است . اینگونه تحلیل ها واظهارنظرهای احساسی وعاری ازتعمق ودوراندیشی ، تنها وتنها ناسپاسی وقدرناشناسی ما را نشان می دهد وهیچ حقیقت دیگری را اثبات نمی کند ...           ادامه مطلب درسایت آرمان

                                                            www.armans.info  

 

+ نوشته شده در 17:7 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

خویشاوندان ناداروپولدار

 

 

( نگاهی اززاویه متفاوت به معضل حضورافغانها درایران )

 

 

درادبیات شفاهی امروزایران " مَثلَ " یا " تکیه کلام " مشهوری وجود دارد که هرگاه شخصی برای رفتن به مسافرت یا انجام دادن کاری ، تمهیدات ومقدمات زیادی درنظربگیرد وازخود تردید ودلهرۀ بسیارنشان دهد ؛ ایرانیان درچنین مواقعی می گویند : مگرسفرقندهارمی روی ! سفربه قندهار، مخاطره آمیزترین ودشوارترین مسافرت درنظرایرانیان بوده وهست وعنوان فیلم معروف محسن مخملباف درباره رژیم طالبان بنام " سفرقندهار" ازهمین مَثلَ گرفته شده است .

مَثل یا تکیه کلام یادشده ازروزگارهای پیشین بیادگارمانده است . آنگاه که خراسان ( افغانستان امروز) سرزمین آباد وپررونقی بود ووادی هیرمند وسیستان - ازجمله قندهار- به " انبارغله آسیا " شهرت داشت ، ایرانیان تهی دست وفاقد نفت آنروز، جوالی بردوش ، چماقی به دست ودرازگوشی درپیش رو ، رهسپاروادی زرخیزهلمند وقندهارمی شدند تا مقداری غله وآذوقه ازآنجا خریداری کنند وچند صباحی شکم فرزندان گرسنه ورنجورشان را سیرنمایند . علاوه بربعد مسافت ودشوارگذربودن مسیر، راهزنان وگردنه گیرانی نیزدرکمین این تاجران نیگون بخت " جو " و " جواری " بودند وبرخی ازآن تهی دستان بینوا هیچگاه ازاین سفرپرمخاطره بازنمی گشتند . این چنین بود که سفرقندهاربعنوان دشوارترین ومخاطره آمیزترین سفردرذهن وضمیرایرانیان باقی مانده ومَثل مذکورجزء ادبیات شفاهی آنان شده است ...

                                 ادامه مطلب درسایت آرمان 

                                   www.armans.info

 

 

+ نوشته شده در 17:8 توسط مسیح ارزگانی.
شنبه هشتم اردیبهشت 1386

                جامعۀ موزاییکی ومعضلات ملی - اتنیکی

 

                                                                              

                                                                             

افغانستان کشوریست دارای تنوع اقوام ، فرهنگ ها ، زبان ها ومذاهب . گروه های گوناگون اتنیکی ، زبانی ، فرهنگی ومذهبی درچوکات این سرزمین زندگی می کنند .

هرگاه با دید مثبت ، عقلانی وانسانی به این پدیده نگاه شود ، افغانستان باغ خرّم وفرح بخشی خواهد بودکه گل های رنگارنگ ومتنوع ودرختان گوناگون با میوه های متفاوت ، ازجاذبه های بی مانند ومنحصربه فرد آن ملک ودیارشمرده خواهد شد . با این نگاه ورویکرد ، تنوع اقوام وفرهنگ ها دریک سرزمین نه تنها پدیده منفی ومنفورنیست ؛ بلکه ازجاذبه ها ، زیبایی ها ونقاط قوت آن سرزمین وکشوربحساب خواهد آمد .

اما آنگاه که ازپشت عینک تعصب ، انحصارطلبی ، فاشیزم تباری ونفی وانکارهمدیگربه پدیده یادشده نگاه شود ، بدون تردید ا ُفت وآفت بزرگ واسباب تباهی ملک وملت خواهد بود وآن باغ دل انگیزرا به بیابان وبرهوت تبدیل خواهد نمود . دراین حالت ، جاذبه ها وزیبایی های زیستی وانسانی آن خانه مشترک ، بسترسازنفاق ونفرت اجتماعی ، خصومت ورقابت تباری ، کشمکش های بی حاصل سیاسی ودرنهایت ، تباهی وسیه روزی ملی خواهد شد . همان پدیده واحد دریک نگرش اسباب هم زیستی ، هم پذیری ویاری های همدلانه خواهد شد ودرنگرش دیگراسباب هم ستیزی ، نا شکیبایی وناسازگاری اجتماعی .

گویا ما افغان ها تاکنون درگروه دوم قرارداشته ایم وباخودعهد بسته ایم که نه اززاویه دید عقلانی وانسانی ؛ بلکه اززاویه تعصب وبرتری جویی تباری وبارویکرد رقابت وخصومت به این پدیده طبیعی وخدادادی نگاه کنیم وپیامد آن هم فلاکت وخاکسترنشینی امروزماست . مناسبات زیست باهمی ما هیچگاه بربنیان های عقلانی وانسانی استوارنبوده است . ازآرمان های مشترک ، وفاداری های ملی ،احساسات میهنی ودیگرارزش های زیست جمعی کمترمی توان نشانی دراین سرزمین یافت . یک نفرافغان حاضراست که سرسپردگی و نوکری صد بیگانه رابا افتخارواشتیاق بپذیرد تا اسلحه ای ازاوبستاند وبا آن سینه هموطن وهمکیش خودرا نشانه رود . مصالح قومی ومنافع تباری به دفعات ازمنافع ملی ومصالح جمعی اولویت دارد . حقیقت این است که ما امروزعملاً جامعۀ ورشکسته وفروپاشیده ای هستیم که جامعه جهانی با تهدید وتشویق مارادرکنارهم نگه داشته است . بدون تردید یکی ازدلایل این سیه روزی وخاکسترنشینی ، همین نگاه و رویکرد انحصارطلبانه ، برتری جویانه وتبارگرایانه ما به پدیده تنوع اقوام وفرهنگ ها درکشورماست . . .        ادامه مطلب درسایت آرمان

                                                                                       

                                                                                     www.armans.info

+ نوشته شده در 13:14 توسط مسیح ارزگانی.
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

بنازم فرهنگ و فرزانگی را !

     

 

من ازپانزده سال به اینسو سیاه برسپید می کشم ودغدغه هایم را ازگلوی بغض آلودقلم فریاد می کنم ؛ چنانکه بعضی ها ازگلوی بریده و خشکیدۀ نی فریاد می کنند . هرگاه برخی ازآنهارانیمه مفید یا اندکی سودمند به حال دیگران تشخیص می دادم ، به یکی ازجراید هموطن می سپردم تا احیاناً ذهن کسانی دیگررانیزمثل من مشوش سازند . تمام فعالیت های قلمی ومطبوعاتی من منحصربه همین ها بود . بعبارت دیگرعرصه کاروپیکارمن محدود ومعطوف به دنیای واقعیت وعینیت بود وبادنیای مجازی والکترونیکی پیوند چندانی نداشتم . اما دوحادثه بدیع وشگفت دردرعالم واقع ، مراهم انسان مجازی وبی آدرس ساخت وبه دنیای وسیع انترنت وارتباطات مدرن کشاند . اما شرح آن دو رویداد :

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:59 توسط مسیح ارزگانی.
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

                                        

                                            جام نو و شراب كهن

 

                           ( ملاحظات و تأملاتي بر كتاب «هزاره‌ها» نوشته حسن فولادی )




نام كتاب :       هزاره ها ( تاريخ ، فرهنگ ، سياست، اقتصاد )
نويسنده :         حسن پولادي
مترجم :         علي عالمي كرماني
تاريخ نشر متن انگليسي :      سال  1986م . ايالات متحده ( كاليفرنیا )
تاريخ نشر برگردان فارسي :      1381ه . ش. ايران (تهران(
نوبت چاپ:        اول
ناشر فارسي :      انتشارات عرفان
شمارگان :         5000  نسخه
تعداد صفحات :      656 صفحه
قيمت :               4000 تومان


                                                       


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:2 توسط مسیح ارزگانی.
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

                                                   

                 جام نو و شراب كهن

 

                           ( ملاحظات و تأملاتي بر كتاب «هزاره‌ها» نوشته حسن فولادی )

 

                                                           قسمت دوم

 

تتمه : نامنامۀ هزاره ها

« نامنامه هزاره ها » آخرين بخش كتاب است كه به شرح حال مختصر برخي رجال و چهره هاي نامدار هزاره اختصاص دارد . دو ملاحظه در ارتباط با کل اين بخش وجود دارد :

                                           

                                                       

 

                       


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 14:53 توسط مسیح ارزگانی.
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

 

مهاجرت ؛ فرهنگ پذیری وهویت ملی

 

 

مهاجرت وآوارگی "همزاد " و " هم سرنوشت " آدمیان بوده است و ازسپیده دم تاریخ بشری تا امروزبه شیوه ها وچهره های گوناگون جریان داشته ودارد .نمی توان فصل ومقطعی ازتاریخ وسرگذشت آدمیان رایافت که عاری وتهی ازهجرت ونقل مکان افراد وگروه های بشری باشد . انسان ها همیشه وهمواره درجستجوی مأوای بهتروزندگی پررونق تروگاه به دلیل تهدیدها ، کشتارها وسرکوب ها وگاه به دلیل تغییرات ناگهانی محیطی وسایرعوامل ودلایل ؛ مشغول هجرت وتغییر موطن خودبوده اند .

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:35 توسط مسیح ارزگانی.
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

هنوزنمی دانم چرا اینجا هستم !

 

 

گفتگوی صریح ودوستانه بامسیح ارزگانی نویسنده هموطن که بتازگی وارداسترالیا شده است

 

 

آرمان : با تشکرازاینکه وقت تان رادراختیار ما می گذارید وبه سؤالات ما پاسخ می گویید .

درآغاز خودرابرای خوانندگان آرمان معرفی نمایید .

           

 

ارزگانی  : بنام یگانۀ هستی . من هم متقابلاً ازشما گردانندگان جریدۀ وزین آرمان تشکرمی کنم . من علی نجفی با نام مطبوعاتی ومستعارمسیح ارزگانی ، درسال 1348 دردیارزخم خورده ای ارزگان به دنیا آمدم . درسال 1361 به کاروان خانه بدوشان بی وطن پیوستم وابتدا به پاکستان وسپس به ایران آمدم . نوجوانی ، جوانی ، تحصیلات وبخشی ازفعالیت های ادبی ومطبوعاتی ام رادرایران گذراندم . درماه سپتامبر سال جاری ازطریق پروسۀ سازمان ملل به استرالیا آمدواینک درملبورن هستم ودرخدمت شما .                                                                             


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:57 توسط مسیح ارزگانی.
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

           

چوایستاده ای دست افتاده گیر !

 

 

نزدیک به سه دهه بحران سیاسی وآشوب اجتماعی درمیهن جفادیدۀ ما ، پیامد های مثبت ومنفی بسیاری داشت که پدیدۀ مهاجرت وپناه گزینی جمع کثیری ازهم میهنان ما به قاره ها وکشورهای گوناگون جهان ، یکی از آنهاست . روند وروال آوارگی و خانه بدوشی مردم افغانستان درسال های جنگ وجهاد ، بیشتر رو به سوی کشورهای همسایه ( پاکستان وایران ) داشت ؛ اما ازآغاز دهه هفتاد خورشیدی به اینسو ، مسیر کاروان های خانه بدوشان افغانستانی بیشتربه ممالک صنعتی وپناهنده پذیر غرب وتعدادی ازکشورهای غیر همسایۀ شرقی منتهی شده است . طی سال های یادشده ، جمعیت قابل ملاحظه ای ازهموطنان ما به دلایل وانگیزه های متفاوت ، درکشورهای اروپایی ، ایالات متحده ، کانادا ، استرالیا ، روسیه ، هندو چین ، شرق دور و... پناهنده ومقیم شده اند .


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:38 توسط مسیح ارزگانی.
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

قند  و  نمک

 

( یادداشت ها وبرداشت ها ازسال های تنهایی وبی وطنی )

 

( 1 )

گردن فرازان ديروز و گردن کجان امروز

 

جمعه 20 اکتبر 2006 م. برابر با 26 رمضان 1227 ق. به دفتر يکی از سازمان های امدادی در محلی به نام نوبل پارک رفتم . سازمان ياد شده را« سلويشن آرمی » می گويند که یک مؤسسه مذهبی مسیحی است و برخی خدمات خرد وريز را به پنا هند گان ارائه می کند . وقتی وارد دفتر شدم ، ديدم شش نفر پناهنده دراطاق انتظارنشسته اند . از قضا سه نفر آنها ويتنامی و سه نفر ديگرافغانی بودند . ويتنامی ها شامل يک پير مرد ويک پيرزن سا لخورده می شدند که کلاه های ويژه جنوب شرق آسيا بر سر داشتند وباسيماهای شکسته وپرچين وچروک ، ساکت و فکور بالای صندلی ها نشسته بودند . نفرسومی مردکوتاه قد وميانسالی بود که مقابل ميزمنشی يا(Reciption  ) ايستاده بود وباانگلیسیی بسياربدترازانگليسی من توضيح می داد که اهل ويتنام هستند وبرای دريافت کمک آمده اند . اما افغان ها شامل دوپيرزن بی سرپرست می گرديد که اولی تنهابود ودومی يک دختر10-11ساله نيزدا شت . به لطف همزبانی و هموطنی بسيارزود باآنها سرگفتگورا بازکردم و دانستم که کی ها هستند وبرای چه آمده اند .

کمی بعد تردونفرسياپوست ازکارمندان آن دفتر آمدند و دوخريطهء پلاستيکی به دست ويتنامی ها دادند و سپس مقداری مواد غذايی وشوينده مانند ماکرانی ، برنج، رب گوجه ، ومايع ظرفشويی داخل آنها گذاشتند . آن مرد مان سرافرازديروزوبسياربينوا وبيچارهء امروز ، خريطه ها رابرداشتند وبسيارغريبانه ازدروازه بيرون رفتند . وبعد نوبت به گروه ديگرازگردن فرازان ديروزومستمندان امروزيعنی افغان ها رسيد که آنهاهم کيسه های اهدايی شان را برداشتند وغريبانه ترازگروه اول بيرون رفتند .

بارفتن آنها من دراطاق تنها ماندم و فرصتی برای فکرکردن يافتم و اين افکارپريشان درفضای ذهنم جولان کردند :

عجب اتفاق و اجتماع معناداری ! سه نفر از ويتنام ، کشوری که پوزهء امپرياليزم سرکش امريکا و سردمدارليبرال سرمايه داری غرب را ذليلانه به خاک سيا ه ماليد وبه نماد مقاومت و پيروزی درجهان سوم و بلوک شرق قديم مبدل گرديد . سه نفرديگرازافغانستان، کشوری که هيمنهء افسانه ای اتحاد شوروی و سردمداربلوک شرق را شکست و آن فقيد شادروان را برای هميشه به فراموشخانه تاريخ وتاريک سپرد . ومردم پابرهنه آن عنوان « قهرمانان راه آزادی » را کمايی کردند .

گروه اول امريکا و غرب را تحقير کرد وگروه دوم ، شوروی و بلوک شرق را . آنها الهام بخش مبارزات رهايی بخش وضد امپرياليستی در جهان شدند و اينها الهام بخش مبارزات آزادی خواهانه و ضد اشغالگری . ويتنامی ها پيش ازشکست تحقير آميز امريکا ، استعمار فرانسه را به خاک مذلت نشانده ، از کشورشان بيرون رانده بودند و افغان ها نيز پيش از اتحاد شوروی ، پوزه استعمار پير انگلیس را به خاک سيا ه ماليده بودند . افغان ها و ويتنامی ها هميشه استعمار شکن و استکبار ستيز بوده اند  . اين دوملت هرچند در دو جبههء متضاد جنگيده اند؛ اماهردو بعنوان سمبل سرفرازی ، ستم ستيزی ، تسليم ناپذيری و آزادی خواهی در اين کرۀ خاکی شهره اند . تمام فضيلت و افتخار دو ملت يادشده به اين بوده است که گرسنه، پا برهنه و ريسمان به دوش بوده اند؛ اما عزت وغرورخودرادربرابر قدرت و ثروت ازدست نداده اند . بی سلاح ، بی دفاع وتهی دست بوده اند ؛ ولی دربرابرسلطه و سرنيزه سرخم نکرده اند . اما صد دريغ وافسوس که اينک با اين سيل پناهجويان ترحم برانگيز افغانی وويتنامی درسراسرجهان ، آن يگانه سرمايۀ بی مانند وآن درّ گرانبهای اين دوملت ، چوب حرّاج می خورد و آنهمه دستاوردهای عظيم معنوی به بهای نازل فروخته می شود . با تماشای اين مستمندان خانه بدوش، جهانيان ديگرافغان ها و ويتنامی ها را نه به صفت « اسطوره » و « قهرمان» بلکه بحيث مردمان « بيچاره » و« آسيب پذير» می شناسند .

مرد مانی که تا ديروز به عالم و آدم باج نمی دادند و به زمين و زمان فخر می فروختند و دنيا و بشريت را مديون پيکار وايثار خود می دانستند ؛ اينک در منتهای درماندگی و بيچاره گی در چهار گوشهء جهان ، پشت در سا زمان ها ی خيريه و امدادی صف بسته اند تا تحفه ای و هديه ای و کيسه ای بستانند و روز سيا را به شب سيا تر پيوند بزنند .

هر آنچه گفته شد دربارۀ دو کشور انقلابی ( افغانستان وويتنا م ) بود . اما بشنويد از کشور انقلابی سوم  ( ایران ) :

دقيقا دوروزپس ازتاريخ ياد شده يعنی 23اکتبر، طبق روال معمول برای شرکت در کلاس زبان به محل برگزاری کورس های مذ کورکه به امس (Ames ) معروف است رفتم . درسالن ميانی طبقه سوم ، تعدادی اززبان آموزان مشغول کاربا کامپيوتربودند . به محضی که وارد سالن شدم ، يکی از زبان آموزان هموطن ، چوکی يا صندلی اش راچرخاند تا چيزی ازمن بپرسد . گويا او ازژست و قوارۀ ناموزون من حدس زده بود که از ايران آمده ام . پرسيد : قوما ببخشيد ! ايرانی ها « هم جنس بازی » به چه چيزی می گويند ؟ به زبان ساده وعاميانه برايش توضيح دادم که يعنی اينکه مثلا دو مرد محاسن سفيد هفتاد- هشتاد ساله ، پس ازمراسم حنابندان و عقد کنان ، درميان کف زدن و کپل جنباندن حاضران ، به حجلهً بخت قدم بگذارند و فردا پس ازاستحمام ، به محضربروند و ازدواج شان را ثبت کنند تا اگربچه دارشدند ، حلال زاده باشد وبعدازمرگ نيزازهمديگرارث ببرند وباقی قضايا .  ويا اينکه برعکس، دو عجوزهً سالخوردهً قدخميده با عينک ته استکانی و دست های لرزان ، يکی کروات دامادی ببندد وديگری لب هايش را چون لبوسرخ کند وپس ازمبادلهً گل وحلقه ،به خانه و حجله بخت بروند وباقی قضايا .

اوپس ازاستماع توضيحات سفيهانهً من، سرش را به علامت تاً ييد يا توقف تکان داد ؛ يعنی اينکه حسابی « خرفهم » شدم ودست ازسرم بردار . اما من که پرچانگی ام حسابی گل کرده بود ونمی توانستم يک مخاطب فارسی زبان را به راحتی ازدست بدهم ، پرسيدم : چطور به فکر اين مقوله که از مقد سات تمدن غرب است  افتادی ؟ گقت : يکی از سايت های فارسی زبان را مرور می کردم که در آن خبری در مورد تقاضای پنا هندگی تعدادی از ايرانيان در کشور هلند درج شده بود که مدعی اند هم جنس باز هستند و به همين دليل جان شان درام القرای اسلام ازطرف بيضه داران دين وديانت درخطراست .

گفتم : بلی متأسفانه چنين حقيقت شرم آوری وجود دارد . افغان ها ، عراقی ها، سودانی ها و... ازبرکت جنگ ونا امنی  به آسانی پذيرفته می شوند ؛ اما ايرانيان که از کم شانسی ، کشورشان آزاد ، آباد ، وامن است ، ناگزيرند يا خود شان را از قوم لوط معرفی کنند ويامربوط به فرقه بهايی .

صحبت های ما با آن هموطن پايان يافت وپس ازختم کلاس ، ساعت دوی بعد از ظهر به منزل بازگشتم . وقتی تلوزيون را روشن کردم ، يکی ازشبکه ها گزارشی از راهپيمايی مردم تهران پخش می کرد . آن روزها مصادف با آخرين جمعه ماه رمضان بود که درايران« روزقدس » ناميده می شود . دراين گزارش بخش های از سخنان محمود احمدی نژاد رابه زبان اصلی پخش کرد که رييس جمهورايران با اعتماد به نفس کامل می گفت : اين رژيم ( اسرا ئيل ) فلسفه وجودی خود را از دست داده است ورو به زوال و فروپاشی پيش می رود . » تکه ای ازسخنان اورادررابطه با بحران هسته ای ايران هم پخش کرد که وی با مباهات وکنايه خطاب به غرب می گفت : چند سال بعد ما خود سوخت هسته ای صادر می کنيم وبه شما تخفيف هم می دهيم ! »

من درحالی که به آن سخنان گوش می دادم ومشت های گره خوردۀ مردم تهران را تماشا می کردم ، با خود انديشيدم : اين دولت مردان انقلابی را ببين که به عالم وآدم باج نمی دهند ونورچشم امريکا وغرب اسراييل عزيز دردانه را درکمال جسارت « تقلبی وحرامزاده » می خواند ؛ اما برخی از مردمان آن کشور برای رسيدن به شراب وکباب غرب ،چه وصله های شرم آوری را به خود می چسپانند !

کشورانقلابی چهارم :

سه روز بعد يعنی 26 اکتبر بمناسبت روز جهانی پنا هنده ( Refugee ) محفلی درهمان امس (Ames) برگزار گرديد که شرکت کنندگان آ ن عموماً مهاجران تازه وارد بودند . در آغاز ، مجری برنامه ازشرکت کنندگان خواست که با شنيدن نام کشورخود ، دست شان را بلند کنند تا ترکيب مليتی شرکت کنندگان مشخض شود . درپايان معلوم گرديد که افغان ها درصدرجدول قراردارند وسودانی ها در ردۀ دوم . آنگاه که نوبت به رقص وآواز رسيد ، هرسه گروهی که روی صحنه رفتند ومستانه برنامه اجراکردند ، همگی سودانی بودند . از قضا در کلاس ما هم همين ترکيب وتلفيق وجود داشت ؛ يعنی افغان ها ( البته هزاره ها ) اولين گروه وسودانی ها دومين گروه را تشکيل می دادند .

28اکتیر محفل مشابهی در سطح شهر ملبورن ودرمقياس وسيع تر برگزارگرديد که در آنجا نيزحضورسودانی ها برجسته وچشمگيربود ونخستين گروهی که برروی صحنه رفت وديوانه وار به رقص وپايکوبی پرداخت ، سودانی ها بودند که به گمان خودشان بسيار شاد ومست می خواندند ؛ اما من گمان بردم که آنها بنگ خورده اند و عقل شان را پاک از دست داده اند .

بدين ترتيب در دهليزهای کميساريای پنا هندگان سازمان ملل ، سازمان بين المللی مهاجرت ، پشت ديوارسفارتخانه های کشورهای ثروتمند ، درگذرگاه های قاچاق انسان ، درکمپ های موقت پناهندگان درحاشيه مرزها وسرانجام درداخل کشورهای پنا هنده پذ یرغرب ، اتباع کشورهای انقلابی ، پيشرو وضد استعمار، بيشترين ارقام مهاجران را به خود اختصاص می دهند واين ازعجايب وشگفتی های روزگاراست .

 

( 2)

غا ئله ای شیخ و پاپ

 

یکی ازروزهای دهه آخررمضان 1427ق.واواخراکتبر 2006م . دریکی از شبکه های تلوزیون استرالیا ، پیرمرد ریش سفید وکلاه سفیدی را دیدم که دربستربیماری مشغول مصاحبه باگزارشگرتلوزیون بود . او قیافۀ عرب آفریقایی داشت ومن درنخستین نگاه حد س زد م که وی یکی از روحانیون یا قاریان مصری است . وی درحالی که روی تختش درازکشیده بود ، مطالبی رابه زبان عربی بیان می کرد و مرد ریشوو میانسالی که درکنارتخت روی صندلی نشسته بود ، آنها رابه زبان انگلیسی ترجمه می کرد . من بالاخره نفهمیدم که این شیخ بیمارونزاربه چه دلیل مورد توجه رسانه ها قرارگرفته است . آ یا دسته گلی به آب داده است یا اینکه غزل خدا حافظی رامی خواند واین مصاحبۀ یادگاری اوست ؟ اما ادامه اخبار راکه ازاستدیوگوش دادم ، کلماتی چوی « شیخ » و « مفتی استرالیا » را زیاد شنید م واینقد ر دستگیرم شد که وی ازشیوخ مسلمانان استرالیا ست .

روزهای بعد نیزتصاویرشیخ را به کرّات درصفحه تلوزیون ها می دیدم وکلمات فوق را می شنیدم . حالادیگریقین کردم که این شیخ بیمار کدام غائله ای خلق کرده است ؛ اما حقیقت ماجرا چیست ، چیزی نمی دانم . دریغم آمد که من ازاین ماجرا بی خبروبی نصیب بمانم . ناگزیربه سایت های خبری فارسی زبان ، سایت  SBS استرالیا متوسل شدم وازبرخی دوستان زبان دان واهل اطلاع نیزمدد گرفتم . ازمجموع منابع یادشده ، شرح ماجرا به ترتیب زیربه دستم آمد :

داستان ازآنجا شروع می شود که یک مسلمان استرالیایی لبنانی الاصل ازیک دخترزیرهیژده سال استرالیایی کام می گیرد تا اندکی به کاروان تجدد وتمدن بشری نزدیک شود . البته کام گرفتن وبه مراد دل رسیدن دراین دیارنه تنها عیب نیست ؛ بلکه عین فضیلت وافتخارهم هست . اما ازآنجا که دزد نابلد درهرکجا به کاهدان می زند ، آن جوان نیگون بخت لبنانی نیزدراین دنیای وفورجنس مخالف وحرّاج سکس وشهوت ، بایک دخترزیرهیژده سال هم آغوش می شود که ازنظر قوانین اینجا جرم است . بالاخره قضیه به دادگاه کشیده می شود و بیچاره جوان کام یافتۀ لبنانی به56 سال زندان محکوم می شود . تا اینجا ، داستان کاملاًَ شکل شخصی وعشقی داشته است ؛ اما ماجرا ازآنجا بیخ پیدا می کند که متأثرازحادثۀ یادشده ، دربرخی محافل استرالیایی حرف وحدیث های درارتباط باجوامع مسلمان این دیار مطرح می شود . واین زمزمه ها پای شیخ تاج الدین الهلالی یکی ازروحانیون سرشناس لبنانی الاصل مقیم سیدنی رابه ماجرامی کشاند . شیخ  دریکی ازسخنرانی هایش ضمن مقصردانستن جوان لبنانی ، وضعیت آشفته وتحریک انگیزطنازان وعشوه گران این دیاررا نیزدرخلق چنین رسوایی های بی تأثیر نمی داند .وی به زبان ساده ودرقالب یک مثال می گوید : اگرشما یک تکه گوشت عریان وبدون حفاظ را روی سرک رها کنید وبعد جناب گربه یا پیشک آن گوشت صاحب مرده را نوش جان کند ، آیا تنها گربۀ گرسنه وزبان بسته مقصراست یا شما هم دراین رويدادمقصرهستید ؟

با این تشبیه وتمثیل شیخ ، رگ های گردن شیرزنان غیرتمند وپاک دامن ! این دیار ، متورّم می گردد که چرا شیخ مرد سالار مردگرا ما بانوان پرده نشین وپاک دامن راکه آفتاب هم از رؤیت مان عاجزاست ، به گوشت برهنه وبی صاحب تشبیه کرده است . ولابد درمحافل خصوصی گفته اند : ای شیخ ! ادب وفتّوت ازجورج نازنین بیاموز که درتالار سازمان ملل ودرحضود سران 180کشورجهان چون نیازبه مستراح بروی غلبه کرد ، مؤدبانه از کاندی جون اذن مکتوب خواست که آیا سرکارعالیه صلاح می دانند ورخصت می فرمایند که این کمینه به مستراح برود ؟ وآن بانوی مهربان نیز با شفقت مادرانه اذن تخلیه صادرفرمودند .

درپی آن غیرت ناموس پرستی مردان ودولتمردان استرالیانیز به جوش می آید وجناب هاوارد جان ( صدراعظم ) اظهارات شیخ را غیرقابل قبول می خواند و باقی ماندن اورابرمسند رهبری مسلمانان استرالیا برخلاف مصالح آنان می داند . سپس سیل اعتراضات به سوی شیخ سرازیرمی شود که ای شیخ پاک دامن ! مگرنمی دانی که خوبرویان راتاب مستوری نیست وماهرویان رانتوان درحجاب کرد . وتوخود یکبار به beach ( ساحل ) بیا تا دل ودین یکباره ازکف بدهی .

درادامه ، برخی محافل بسیاربا شرف وناموس پرست استرالیا خواستاراخراج شیخ از این کشورمی شوند که وزیرمهاجرت استرالیا درپاسخ می گوید چون شیخ ازبیست سال به اینسو تبعه استرالیا ست ،نمی توان اورا اخراج کرد .

حذیث شیخ را همینجا تمام می کنیم ؛ اما نکته بدیع وشگفت درارتباط با ماجرای شیخ این است که چند روزپیش ازاظهارات نه چندان مهم او ، پاپ بندیکت شانزدهم رهبرکاتولیک های جهان دریک سخنرانی رسمی اسلام ومسلمانان رابه خشونت طلبی متهم کرد وحتی خدای مسلمانان راعبوس وانتقادناپذیرتوصیف نمود .

عجبا که درآن حادثه ودرقبال اهانت پاپ به یک ملیارد ونیم مسلمان ، دنیای غرب وازجمله استرالیا درسکوت وخموشی مطلق بسرمی بردند ؛ گویا پرنده ای هم پرنزده است ؛ امادربرابر اظهارات نه چندان مهم پیش نمازیک مسجد ، آنهمه هیاهوبرپا کردند . ازمقایسۀ هیاهووسکوت مردمان این جزیره درقبال اظهارات شیخ وپاپ ، نکات ذیل به دست می آید :

الف : معیارهای دوگانه یا سیاست یک بام ودوهوا یا بعبارت دیگر نفاق مدرن ، پدیدۀ نهادینه شده درسیاست وفرهنگ غرب است . اگرمسلمانی از فرط ناچاری خودرا درمسیرکاروان تانک های اشغالگران ( امریکایی ، انگلیسی یا اسرائیلی ) منفجرکند ، این تروریزم است ؛ اما اگراسرائیل یک روحانی سالخورده ، نابینا وویلچرنشین ( شیخ احمد یاسین ) راهنگام خروج ازمسجد با اف 16امریکا ازهوا هدف موشک قراردهد وقطعه قطعه کند ، این دفاع ازخوداست ومبارزه با تروریزم . اگرمسلمانی پایگاه نظامی امریکا را درخانه وکشورخود مورد حمله قراردهد ، این خشونت ودهشت افگنی است ؛ اما اگرامریکا ازآنسوی دنیا بیاید ومراسم عروسی را در « دهراود » بمباران کند وده ها زن وکودک را تارومارسازد ، این مبارزه با تروریزم وخشونت است . اگرسلمان رشدی به پیامبرمسلمانان هم اهانت کند  عیب ندارد؛ چون آزادی بیان واندیشه است ؛ اما اگرشیخی ازمسلمانان به گیسووابروی چند زن هرزه وولگرد هم انتقادکند ، این اهانت به ارزش های غرب مدرن است و. . .

ب : دنیای غرب ارزش های دارد که سخت به آنها می نازد وهمیشه به رخ دیگران می کشد . یکی ازآن ارزش ها ، آ زادی بیان وعقیده است . اما ماجرای شیخ وپاپ نشان داد که این بیچاره نیزازگزند رویۀ یک بام ودوهوا ونفاق دموکراتیک درامان نمانده است ؛ به این معنا که آزادی بیان واندیشه برای والا حضرت پاپ به گستردگی وفراخی یک بزرگراه وجود دارد ؛ اما نوبت به شیخ که رسید ، ازموی باریک تر وازدم شمشیرهم تیزترمی شود . اومی تواند به یک دین بزرگ آسمانی وبه یک امت اهانت کند ؛ ولی این نمی تواند یک سنت کوچک ( پوشش نا مناسب زنان یک جامعه ) رامورد پرسش قراردهد . اوحق دارد ارزش های آسمانی رابه چالش کشد ؛ اما این حق ندارد از بی بندوباری انتقادکند . اینجاست که باید گفت : قربان شوم خدا را ، یک بام ودوهوارا . عجب بامی دارد این غرب متمدن که برای رشدی وپاپ ، دارای هوای ملایم ، آفتابی ودل انگیز است ؛ اما برای شیخین ( هلالی واحمد یاسین ) بسیارسرد ، طوفانی وسنگ شکن .

 

( 3 )

تلخ و شیرین

 

یک اندیشمند فرانسوی سخن زیبایی دارد به این  مضمون : « فیلسوفان می گویند اجتماع نقیضین محال است ؛ اما درزندگی روزهای وجود داردکه آدم نمی داند گریه کند یا بخندد ودرچنین لحظاتی دوامرمتناقض در یک فرد جمع شده است. »

براستی درزندگی فردی واجتماعی انسان هاچنین روزهای متضادومتناقضی کم نیستند . درحیات اجتماعی ما افغانستانی ها ، هشتم ثور(روزپیروزی مجاهدین ) یکی ازآن روزهاست . ازآنجا که درچنین روزی مقاومت چهارده سالۀ مردم ما به برگ وبارنشسته است ، جای بسی سوروسروراست ؛ اما آنگاه که به پیامدهای غمبارآن پیروزی می اندیشیم ، باید آنروزرا عزای ملی بدانیم وبجای اشک خون گریه کنیم . هفتم ثور1357یکی دیگرازآنروزهاست . ازآنجا که دراین روز، طوماررژیم فرسوده ومنحط آل یحیی درهم پیچیده شد ورژیم مترقی وحامی زحمتکشان براریکۀ قدرت تکه زد ، جای بسی شادمانی وحوراکشیدن است ؛ اما وقتی که به کارنامۀ سیاه آن رژیم سرخ نگاه می کنیم سراپای مان راوحشت ونفرت فرامی گیرد .

اگراندکی درفصول گذشتۀ زندگی فردی مان دقت کنیم ، یقیناً چنین روزها ولحظه های را فراوان مشاهده خواهیم کرد . نگارنده این سطورنیزچنین روزهای دوپهلو ومتضادرا درزندگی خود تجربه کرده است . آخرین نمونه آنرا که مربوط به اینسوی جهان واین روی دنیاست ، برای شما وخودم روایت می کنم :

بعدازظهریکی ازروزهای دهۀ اول اکتبربود که سروصدا یا بقول هموطنان ما « غالمغال » یک گروه کودک ، خلوت تنهایی ام را برهم زد . ازپنجره که به بیرون نگا کردم ، چهارکودک یا نوجوان6تا 12سال رادیدم که مقابل خانه وپنجره ما ، دریک پارکینگ خالی اتومبیل مشغول بازی بودند . لحظاتی ایستادم وبه یاد دوران زیبا وبرگشت ناپذیرکودکی ، مشغول تماشای بازی فوتبال آنها شدم . آنها همگی ازمهاجران افغانستانی وهزاره بودند . من آنان رامی شناختم ودرهمسایگی ما زندگی می کردند . شاید دویا سه سال پیش ازپاکستان به استرالیا آمده بودند .

من شیشۀ پنجره ام را اندکی بازکردم تابرای لحظه ای هم که شده ازشهد شیرین فارسی ودرّدری دراین دنیایی که ازدرودیوارش انگلیسی می بارد ، بهرمند شوم . اما درکمال تعجب دریافتم که آنها حین بازی به زبان انگلیسی صحبت می کنند ؛ درحالی که هیچ انگریزی یا غیرهزاره درمیان آنها نبود . من لحظاتی با دقت بیشتربه غالمغال کودکانه آنها گوش دادم واینجا بود که یکی از آن لحظاتی که آدم نمی داند گریه کند یا خنده ، برایم اتفاق افتاد . درحالی که نگاهم میان میدان بازی وافق های ابری ملبورن درنوسان بود ، خطاب به کودکان ولی درواقع باخودم اینگونه حدیث نفس کردم :

نمی دانم برای شما بگریم یا بخندم ! ازاینکه شما ازفقروفلاکت افغانستان ، مرگ آرام وتدریجی درهزاره جات وکویته ، محرومیت ازتحصیل وشادی های کودکانه ، چوپانی وهیزم کشی ، ازچنگال صدها بیماری کشنده ودیگرمحرومیت ها ورنج ها رهایی یافته اید ؛ باید خوشحال باشم وبحال تان غبطه بخورم . ازاینکه ازشرّ کیبل طالبان ، قنداق وشلاّق قوماندانان وجنگ سالاران محلی ، خشونت وبی رحمی گروپ های جنگجو ، ازجزای معلم ، ازگوشمالی ملاّی مکتب ، ازخشونت خانوادگی ، ازبیگاری ارباب ، ازجریمۀ خان ، ازستم حکومت ودیگربلایای اجتماعی ودیگردیوان وددّان روزگار ، خلاصی یافته اید ؛ نمی توانم شادی وشعف خودراپنهان کنم .

ازاینکه به سرزمینی آمده اید که نه داشتن چشم های بادامی درآن جرم است ، نه تکلم به فلان زبان ، نه پیروی ازفلان مذهب ، نه تعلق به فلان سرزمین ونه پایبندی به فلان آرمان واندیشه ؛ الحق والانصاف هم جای شکردارد وهم جای شکرخند . شما به دیارامن وآرامی آمده اید که قاچاقچیان اعضای بدن انسان ومافیای کودک ربا را یارای دسترسی به شما نیست . مجبورنیستید که برای زنده ماندن وتهیۀ لقمه نانی ، تن به کارهای شاقه بدهید . هیچکس شمارا به دلیل تعلقات قومی ، مذهبی ، زبانی و . . . تحقیرنمی کند . شما دراینجا ازحقوق ، آزادی، حرمت ، امنیت ، رفاه ، بهداشت ، آموزش دیگرمزایا وامکانات مادی وانسانی برخوردارهستید . وقتی به اینهمه امکانات وفرصت ها نگاه می کنیم ، هیچ عاقلی نمی تواند خوشنود وخرسند نباشد . پس باید بخندم وشادمان باشم .

اما با همۀ این خوبی ها وشادمانی ها ، آنگاه که به آینده شما می اندیشم وزندگی شما رامثلاً درپانزده یا بیست سال آینده تصورمی کنم ، نمی توانم اندوه وافسوس خود راپنهان کنم .

درآن وقت - که احتمالاً شما جوان رشید ومتأهل هستید - دقایق وظرایف زبان کهن وزیبای فاسی رادرک نمی کنید . ازغنا وژرفای ابیات حافظ وبیدل بهره ای ندارید . نمی توانیدازبوستان وگلستان شیخ اجل ، دسته گلی بچینید . عرفان مولانا وحکمت ابن سینا برای تان نا آشناست . ازگنجینه ها ومواریث کهن ومعنوی مشرق زمین وسرگذشت تمدن های شکوهمند آسیا ودستاوردهای ارزشمند وشکوهمند پیشینیان تان بی اطلاع هستید . ازجشن باستانی نوروز ، میلۀ گل سرخ ، عنعنۀ بزکشی ، چهارشنبه سوری ، محفل شاهنامه خوانی ، قصه ها وافسانه های شیرین و پند آموزی چون رستم وسهراب ، شیرین وفرهاد ، لیلی ومجنون ، وامق وعذرا، سیاه موی وجلالی ودیگرسنت ها ، اسطوره ها ، داشته ها ، ارزش ها وسرمایه های کهن وارزشمند سرزمین آبایی تان چیزی نمی دانید . شما با تاریخ پنجهزارساله سرزمین تان برای همیشه وداع می کنید ونمی دانید که به کدام تاریخ ، فرهنگ ، سرزمین ، زبان وقبیله تعلق دارید .

قرائت کتاب آسمانی تان برای شما دشوارخواهدبود . احتمالاً شما بسیاری ازارزش ها وآموزه های آسمانی والهی شرق رانمی شناسید وباعرفان ومعنویت وداع می گویید . درآن وقت ، مسؤلیت های دینی ، ملی ، اجتماعی وقومی برای شما معنا ومفهوم نخواهد داشت . شما نیزمانند مردمان این دیارتنهادراندیشه امن وعیش خود خواهید بود . شایدپدرکلان ها ومادرکلان های شما که تنها عکس  نوه های عزیز خودرا دیده اند ، آرزوی دیدن شمارابه گورببرند ؛ درحالی که شما نه آرامگاه آنهارامی دانید ، نه زادگاه  آنان را دیده اید ونه سنت ها ، ارزش ها وآداب آنهارامی شناسید . بطورکلی یک گسستگی عمیق وکامل فرهنگی میان شما ونسل های پیشین بوجود می آید که شما نمی دانید میوه کدام باغ وگل کدام چمنید . من نمی دانم شما را نسل سرگشته وبی هویت بنامم یا دارای هویت گمشده یابرخوردار از هویت دوگانه .

وقتی به این روی سکه واینسوی قصه نگاه می کنم ، نمی توانم اندوه وافسوسم راپنهان کنم . حکایت شما حکایت آن « نی » درداستان مولاناست که چون ازنیستان اصل خود جدا گشته ، پیوسته ازجدایی ها « شکایت » دارد وهمیشه درجستجوی روزگار« وصل » خویش است . حالابا این حکایت وشکایت نمی دانم برای شما بگریم یا بخندم . شاید پدران ومادران شما نیزهمین احساس را داشته باشند .

پیرشوی ای روزگارکه سرشت وسرنوشت ما مردم را با رنج وغم عجین ساختی ! اگرحال وآینده را اندکی می سازیم ، گذشته وپیشینه را ازدست می دهیم . هرگاه کاستی ها وتنگناهای زندگی ومعیشت را اندکی بهبود می بخشیم ، ارزش ها وسرمایه های معنوی مان ازدست می رود . آنجا که دنیای مان آباد است ، آخرت وعاقبت مان خراب است . اگردرشرق باشیم ، صد مشکل داریم واگردرغرب باشیم ، صد مشکل دیگر .

این اندیشه ها درحالی ازذهن مشوش من گذشت که هم چنان پشت پنجره ایستاده بودم ونگاهم میان افق های ابری ملبورن ومیدان بازی بچه ها درنوسان بود ؛ اما آنها فارغ ازهمه جا وبی خبرازهمه نگرانی ها ، غرق بازی ها وشادی های کودکانه خود بودند . درهمین حال پرنده ای آهنینی به آرامی ازبالای سرماگذشت وبه سوی فرودگاه ملبورن رفت . خدامی داند که این پرنده ای غول پیکر اینبارکدام « نی های » را ازنیستان اصل شان جداکرده وبه اینسوی دنیا آورده است .

( 4 )

هفت خوان معیشت

استرالیا نیزمانند دیگرممالک سرمایه داری ، کشورکار، تلاش وتولید است . بازارکار پررونق ، دستمزد نسبتاً بالا وفرصت های شغلی وتجاری فراوان ازجاذبه های مهم این سرزمین برای انبوه مهاجران وپناهجویان به شمارمی رود . بعلاوه ، داشتن شغل وکاردرفرهنگ وعرف این جامعه نه تنها کسرشأن وحامل بار منقی برای کارگرنیست ؛ بلکه یک ارزش ویک ضرورت هم هست و برای افراد پرستیژ اجتماعی به ارمغان می آورد . زیرا آنگاه که شما ملبس به لباس کاروپیکارهستید ، این عمل بطور همزمان چندین پیام رابه جامعه ومحیط ابلاغ می کند :

یک : شما امورخود وخانواده ات را با دسترنج خود می چرخانی وسرباردولت ومردم مالیات دهنده نیستی .

دو : به دولت مالیات می دهی ودراداره امورجاری کشورسهم داری .

سه : مشغول تولید یا ارائه خدمت هستی وازاین طریق دراقتصاد وتولید کشورنقش مثبت داری .

چهار : اهل خلاف ، بزهکاری ، اعتیاد ، ولگردی ودیگربلایای ناشی ازبیکاری نیستی .

پنج : هنگام بروز وعروض بیماری وازکارافتادگی ، ازلحاظ خدمات درمانی وبیمه ، سربار دولت و مردم نیستی . وچندین پیام و پیامد مهم دیگر .

اینجاست که آدم های شاغل واهل کاروتولید هم خودازمزایا وامکانات دنیای فانی برخوردارند وهم جامعه ومحیط آنان را با دیدۀ احترام می نگرد . اما آدم های بیکار و فاقد شغل ( امثال من ) اگر علامۀ دهر وافلاطون عصرهم باشند ، دست شان از آ سمان وپای شان از زمین کنده است . نه کسی به آذان آدم بی پول نماز می خواند ونه کسی می پرسد که خرت به چند !

امابا همۀ آنچه که دروصف کیمیای کاروشغل گفتیم ، یک نفر پناهندۀ تازه وارد برای یافتن یک کارساده باید هفت خوان حضرت رستم راپشت سربگذارد و درخوان هشتم یا دهم ممکن است کعبه مقصود رادرآغوش کشد .

درخوان اول شماباید زبان انگلیسی را خوب بفهمی تا اوامر ونواهی مولا را استماع وامتثال نمایی ونیز بتوانی به آن زبان تکلم کنی تا مقصودت را به حضرت مولا تفهیم نمایی .گذرازهمین خوان اول حداقل یک تا دو سال وقت نیاز دارد .

درگام دوم باید وسیلۀ ایاب وذهاب یعنی موترداشته باشی تا بتوانی منظم وبموقع ، سرکارت حاضرشوی . عبورازاین خوان ، مستلزم عبورازچند خوان دیگر ازجمله گرفتن لیسانس رانندگی است . ضمناً درهمینجا یک دورفلسفی کوچولو هم پیش می آید به این شرح که ازطرفی شما اول باید کار کنید تا پول خرید اتومبیل وهزینه آموزش رانندگی را فراهم کنید . وازآن طرف ، اول باید اتومبیل داشته باشی تا کاری فرا چنگ آوری . بیا ودور را بشکن .

درخوان سوم شما باید موبایل نیز داشته باشی تاهمیشه دردسترس حضرت مولا وجناب کارفرما قرار داشته باشی . البته این یکی آسان ترین خوان است .

درخوان چهارم شما هنگام ورود به کارگاه باید « کارت سرخ یا قرمز » باخود داشته باشی ؛ یعنی قبلاً کورس « ایمنی و سلامت درمحیط کار » را گذرانده ومدرکی بنام کارت سرخ از اتحادیه کارگری دریافت کرده باشی . عبورازاین گردنه ، مستلزم عضوشدن دراتحادیه وسپس پرداخت حق العضویت ( سالانه 500 دالر ) است .

درخوان پنجم وششم شما باید دو کارت دیگر ( البته اینبار به رنگ سفید ) باکارکرد وخاصیت مشابه با کارت قیلی دریافت نمایید که هرکدام اندکی دوندگی وهزینه لازم دارد .

وسرانجام درخوان هفتم شما مدرکی دال برپیشینه وتجربه کاری درهرعرصه ای که متقاضی کاروشغل درآن عرصه هستید ، ارائه نمایید که عبورازاین مانع واقعاً کار حضرت فیل است .

هرگاه شما رستمانه به مصاف اژدهای ده سرمشکلات بروید وهرهفت خوان رابه سلامت عبورکنید وهفت شهرعشق را عطاروار رکاب بزنید ؛ آنگا هست که چشمان کم فروغ شما به جمال پرفروغ حضرت « کار » روشن خواهد شد . البته این پایان ماجرانیست . پس ازیک هفته جان کندن ، با اولین دریافت حقوق ، سروکارتان با کرام الکاتبین دولت واتحادیه کارگری می افتد . اگرهفته ای 600 تا 700 دالر دستمزد دریافت کنید ، باید 150 دالر ( ماهیانه 600 و سالانه 8000 دالر ) آ نرا به حساب دولت واریز کنید . اگردستمزد ودرآمد شما افزایش پیداکند ، میزان مالیات هم به تناسب بالا می رود وگاه به چهل درصد درآمد ودریافتی شما هم می رسد . بعلاوه اینها ، حق العضویت در اتحادیه کارگری را نیزباید پرداخت کنید که قبلاً اشاره شد .

غرض ازاین مقدمۀ ابن خلدون ، ذکر پیوستن نگارنده به جنبش کارگری وپرولتاریای جهانی بود . ازآنجاکه درآستانه کریسمس وسال نومیلادی ، کورس زبان آموزی ما به مدت 32 روز تعطیل است ، من تصمیم گرفتم که کریسمس را نه با می وموسیقی ، بلکه با کار وامرارمعاش سپری کنم . ازآنجا که کارفرما یا مولای ما یکی ازدوستان هموطن وهمزبان است ، سه خوان اول کار وکارگری یعنی زبان ، موتر و موبایل به سهولت پشت سرگذاشته شد . روز دوشنبه 18 دسامبر ، ساعت شش صبح ، ملبس به لباس مقدس پرولتاریا ، به جرگۀ زحمتکشان ورنجبران پیوستم و کلاه خودبه سر عازم آوردگاه شدم . پس از یک ساعت طی طریق توسط موتر ، به کارگاه مورد نظر رسیدیم وقراربود ساعت هفت مشغول رزم شویم . به محض ورود به کارگاه ، خوان چهارم سرراهم سبز شد ؛ یعنی نمایندۀ اتحادیه کارگری ازمن کارت قرمز خواست که من نداشتم واو هم مرا اجازۀ ورود به محل کار نداد . تا ساعت 11 یعنی به مدت چهار ساعت دراتاق اتحادیه متوقف ماندم . درآن ساعت یکی از کارگران هموطن مرا با موترش به دفتراتحادیه درمرکز شهر برد ودرآنجا پس از پرداخت سی دالر ، برگه ای دریافت کردیم که دربردارنده ای زمان برگزاری  کورس ایمنی کارگری بود . وقتی برگشتیم و ورقه را به نماینده اتحادیه نشان دادیم ، اواذن دخول صادر فرمود و پس ازنیم روز بلاتکلیفی ، عملاً واردکار شدم ونیم روز تمام را چنان رستمانه کاروپیکارکردم که شاید روح استالین هم ازداشتن چنین پرولتاریایی خوشنود شده باشد . روزهای نوزدهم وبیستم نیز به همین روال ومنوال گذشت . اما روز بعد هوای شدیداً متغیر وجن زده ای ویکتوریا به 35 درجه رسید که اتحادیه کارگری ، کارکردن درچنین هوایی را ممنوع می داند . درمقابل دوونیم روزکار ، سه روزدیگر خانه نشین شدم . فردا هم یکشنبه وتعطیل عمومی است وازپس فردا هم تعطیلات کریسمس وسال نو شروع می شود که 10 تا 15 روز ادامه دارد . با این حساب نمی دانم که دراین 32 روز تعطیلی کورس زبان ، من می توانم تعداد روزهای کاری ام را به پنج وشش روز برسانم یا نه ؟

 

+ نوشته شده در 9:25 توسط مسیح ارزگانی.
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
امان از بی سوادی !

(مهربانی های بی دريغ دوستان وکوتاهی های بی حساب حقير )

 

نمی دانم همين سال پيش بود يايکی ازسال های پيشتر که سازمان علمی ، فرهنگی و آموزشی ملل متحد (يونسکو ) اعلام کرد که ازاين پس هرکس که يک زبان خارجی(غيراززبان اصلی) واستفاده از کامپيوتر را ند اند ، ازنظر اين سازمان معتبرجهانی ، بی سواد تلقی می شود . لابد دقت می فرماييد که صحبت از« کم سواد» يا « سوادِ نم کشيده » نيست ؛ بلکه دقيقاً کلمهء « بی سواد » بکاررفته است ؛ يعنی کسی (ياحتی ناکسی ـ دورازجان عزيز شما ) که سيا هه خوان نيست و الف را ازدسته بيل تشخيص داده نمی تواند .

درآن زمان من اعلام فوق را ازقبيل روايات ترغيبی وتشويقی پند اشتم ؛ نه تعريف جديد وجدّی ازمقوله سوادمندی و بی سوادی . به اين معنا که دربرخی روايات مذ هبی ما وارد شده که مثلاً اگرکسی يک قاش خربوزه نوش جان کند ، گويا که هفتادهزارباربا پای پياده به حج رفته است ؛ ويا اينکه اگرشخصی فلان زيارت را انجام دهد ، بهشت براو واجب می شود و . . . قطعاً مقصود ازاينگونه روايات ، تعيين ارزش واقعی و ثواب حقيقی خربوزه نيست ؛ بلکه مقصود اين است که مخاطب را با اهميت آن ميوه آشنا سازد و او را تشويق به اکل آن مائده ناياب نمايد .

درما نحن فيه هم من گمان برد م که يونسکوبا اعلام مذکور خواسته خلق الله رابه فراگيری آن دوابزار ( زبان و کامپيوتر ) تشويق کند واهميت ويژۀ آندورا ياد آورشود ؛ نه اينکه اگرکسی آنها راند اند واقعاً بی سواد است . با خود فکرمی کردم که يک پروفسورواستاد دانشگاه ممکن است نه زبان بداند ونه کامپيوتر؛ آنوقت چطورمی توان گفت پرفسورودانشمند بی سواد !

اما آنگاه که من به اين د نيای نوپاگذاشتم ، به حقانيت ديدگاه و اعلام يونسکو پی بردم . درواقع شأن نزول آن فرمان غيرشريفه ، دنيای غرب ومن تبع آن بوده است . درزندگی مدرن وپيچيدۀ غربی کسی که به دوابزاريادشده  مسلح ومجهز نيست ، به پرنده ای می ماند که هردوبال پروازش شکسته باشد .

اماغرض ازپيش درآمد ياد شده اينکه ، من دراين زندگی نو ازنظرزبان باکدام مشکل جدّی مواجه نشدم ؛ اماعدم آشنايی با آن جعبه جادويی (کامپيوتر) واقعاً مرافلج وزمين گيرساخت . درحالی که من بايد هم وبلاگم رافعّال می ساختم ، هم با دوستانم درسراسر دنيا ارتباط برقرارمی کردم وتنها وسيله ارتباطی ام نيز همين جعبه شيطانی بود ؛ من با سه مشکل جدّی بطورهمزمان درارتباط با استفاده ازاين ابزارمواجه شدم : نخست اينکه من آشنايی اندکی با کامپيوتروملحقات آن داشتم . دوم اينکه کامپيوترهای اينجا خدمات فارسی ارائه نمی کردند . نه می شد چيزی رابه فارسی تايپ کرد ونه پيامی ومتنی به زبان فارسی قابل دريافت بود . دقيقاً پس ازسه ماه من نخستين پيام فارسی را ازمحمد عرفانی دريافت کردم که نمی دانم او چه تردستی يی بکاربرده بود .

مشکل سوم : مشکل دوم رامی شد با نصب يک ويندوز2006که خدمات فارسی هم ارائه می دهد يا اضافه کردن برخی برنامه ها، حل کرد واتفاقاً من آن ويندوز وبرخی تجهيزات ديگررابه لطف حضرت حامدی وحضرت شهاب ، ازايران باخودم آورده بودم ؛ امامشکل سوم ودورازانتظار اين بود که دولت فخيمه اين جزيره به ما کامپيوتر شخصی نداده بود ودرکامپيوترهای دولتی وعمومی نمی شد چنين تصرفاتی را اعمال کرد .

اينجا بود که من ناچاردوماه تمام دست روی دست گذاشتم وتنها خوانندۀ سايت های فارسی زبان  ، وبلاگ های شخصی دوستان وپيام های آن عزيزان بودم . گهگاه تنها اميل های ضروری را به اينسووآنسو ارسال می کردم وبس . غيرازآن کارديگری ازدستم ساخته نبود . هرازگاهی گلايه برخی ازدوستان را ازطريق اخوی ام حضرت شهاب می شنيدم که فلانی به وبلاگ خود هم سرنمی زند ، پيام های مارا پاسخ نمی گويد ، گويا درخراب آبادغرب برايش بسيار خوش می گذرد .

اما به جوانمردی ومهرورزی همه شما سوگند که هرگزچنين نبود . در25روزاول من نه کامپيوتردراختيارداشتم نه تلفن . يک دستگاه موبايل هم که برايم داده بودند ، صفرش بسته بود ومن فقط می توانستم باپليس ، اورژانس وايمگريشن يا اداره مهاجرت تماس بگيرم وبس .درآن مدت ارتباطم بادنياقطع بود وحتی ازاخباروتحولات دنيا هم خبرنداشتم . بعد از25روزوقتی که برای زبان آموزی به امس (   AMES   ) رفتم ، آنوقت بود که توانستم از کامپيوتر های فراوان آنجا که هميشه به انترنت وصل هستند ، استفاده کنم وبفهمم که دردنيا چه می گذرد؟ ازآن پس ارتباطم با دنيا برقرارشد ؛ اما به دلايل وموانع سه گانه ای که قبلاً اشاره کردم ، نتوانستم وبلاگم رافعّال سازم و به پيام های دوستانه دوستان پاسخ بگويم .

من هم چنان خلع سلاح بود م تا اينکه دوستان هموطن درتشکّلی بنام « جامعه هزاره ويکتوريا » وماهنامه « آرمان » اين گنج يا گند ! ناشناخته را درخراب آباد ملبورن کشف کردند واين کشف بی نظير دراسرع وقت به دوستی وهمکاری ( ويابه قول هراتيان به . . .) مبدل شد وآنها يک پايه ابزارجادويی برايم آوردند که با اندکی دست کاری اينک می توان متن فارسی تايپ کرد .

باورکنيد دراين دنيای غربت وبی وطنی – که نه راديو، تلويزيون ومطبوعات قابل فهم دراختيارم هست ، نه دوست وهمد می ونه خانواده وآشنايی – گاه گاه سخت احساس تنهايی وملالت می کنم وگاه خودرا « بازنشسته ای تاريخ مصرف گذشته ای ازياد رفته » تصورمی کنم وبا خود می گويم : مسيح مرد ، خدای رحمتش کند . آنکه تنها به درد زبان آموزی می خورد وديگرکسی ازاونمی پرسد که خرت به چند ، عملاً به جمع اموات پيوسته است ، هرچند هنوزنفس بکشد . درچنين لحظا تی ، پيام های گرم دوستان به مثابه آب حياتی است که به من اميد ونيرومی بخشد . احساس می کنم که درآنسوی اقيانوس ها هنوزنمرده ام . حد اقل از ذهن وضمير دوستانم حذ ف نشده ام وبه « وجود ذهنی » زنده ام . آنگاه که می بينم فرزانگانی چون حضرات غرجستانی وافضلی – بدون سابقه آشنايی حضوری – ازاين دورافتاده به نيکی ياد می کنند ، احساس می کنم که خيلی عبث وبيهوده نبوده ام وحد اقل به درد « يادکردن » می خورم .

به هرحال هرچه کوتاهی ، کاستی وناراستی بود ، يکجا ازسوی من وناشی از بی سوادی کامپيوتری من بود . همه تقصيرهارامی پذيرم و ملامت هارا بجان می خرم . ازآنجا که عذر وپوزش نزد « کرام الناس » مقبول است وشما هم يقيناً ازبزرگواران وکريمان هستيد ، اميد وارم کوتا هی ها وبی سوادی های مرا به ديده اغماض بنگريد وبه ارتباطات دوستانه تان ادامه دهيد که بقول حضرت بيدل : زندگی بی يار ، مرگ بی اجل است وگريه سنگ بر دل بی عشق روا .

در پايان بر خود فرض می دانم که حداقل از دانه درشت های دوستان يادکننده ، به نيکی ياد کنم  و سپاس و اعتذارم را به پيشگاه شان تقديم نمايم:

1.      رند فرزانه شيخ رشيد الدين غزنوی معروف به رشادت که هرچه در وصفش بگويم باز کم گفته ام .

2.      فرزانه ديگر از همان ديار سنايی ، حضرت حامدی .

3.      شاعر گرانمايه و فرهيخته ای از همان ديار ، حضرت تابش.

4.   حضرات نهايت ارجمند افضلی و غرجستانی که متاسفانه قبلا افتخار آشنايی با آنان را نداشتم و اميدوارم پس ازين ، ارتباط مجازی ادامه يابد و بدوستی پايدار مبدل گردد.

5.      هنرمند گرانمايه فيلم و سينما جناب علی اکبری

6.      جوان خوش قلم و خوش منظر جناب ذکی و ديگر اصحاب نگاه نو.

7.      حضرت رضوانی که با شعری از تابش ، ما را چوب کاری اديبانه نموده اند.

8.      جوان خوب و نازنین رضا جان احسانی و دیگر اصحاب نسیم.

9.      شيخ اجل حضرت کوشا و ديگر ابرقدرت های قوم در موسسه امام هادی(ع).

10. جناب محمد عرفانی و مصطفی جان صالحی و ...

 

+ نوشته شده در 11:26 توسط مسیح ارزگانی.
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

سلام دوستان!

قرار است این وبلاگ که با نام و عنوان کبوتر خوان به خانواده وبلاگ ها پیوسته است. به زودی مطالب و موضوعاتی را خدمت دوستان ارائه کند. نویسنده وبلاگ تا اطلاع ثانوی قصد یک سفر نسبتا دور و درازی را در پیش رو دارد. امید است به محض استقرار. ارتباط ما از این طریق برقرار گردد.

+ نوشته شده در 23:8 توسط مسیح ارزگانی.