بيگناهي كم گناهي نيست !
صاحب اين قلم - كه از طرفي متصف به صفت آوارگي و بيوطنيست و از جانب ديگر متهم و بلكه مجرم به جرم سنگين افغاني بودن - در دههي هفتاد خورشيدي، در يك تعطيلات تابستاني، هواي كار كردن به سرم زد. عازم پايتخت (تهران) گشتم و در فضاي سبز شهرداري تهران مشغول به كار شدم. سرپرست يا سركارگر ما پيرمردي بود بنام "عرب" كه در تأخير پرداخت حقوق كارگران از اشهر مشاهير شهر به شمار ميآمد. چند باري دستمزدم را مطالبه كردم كه طبق معمول و انتظار، پاسخ منفي بود و موكول به بعد. روزي با عصبانيت به او گفتم: اگر دستمزدم را ندهي از تو شكايت ميكنم. او برگشت و گفت: اگر بار ديگر اين سخن را از تو بشنوم، تو و همۀ همآتاقيهايت را به زندان مياندازم. من گفتم: چطور و به چه جرمي؟ گفت: فردا ميروم به پاسگاه محل شكايت ميكنم كه اين چند نفر افغاني، شب گذشته خانهام را سرقت كردهاند. من در پاسخ گفتم: پاسگاه و دادگاه از تو شاهد و مدرك مطالبه ميكنند و تو براي اثبات دزد بودن ما چه مدركي داري؟ او با ريشخند معناداري پاسخ داد: همين كه به پليس بگويم طرف يا متهم "افغاني" هست، ديگر هيچ شاهد و مدركي لازم نيست!